کوهستان

گروه کوهنوردی آدینه(آخرین روز هفته وروز خوش)

 
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠
 


 
 
 
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠
 

 


روی لینک زیر کلیک کنید. یک صفحه سیاه ظاهر میشود. ماوس خودرا هرجای صفحه و همه جای آن کلیک کنید، ببینید چه اتفاقی میافتد. سپس ماوس را کلیک کنید و در همان حال به همه جای صفحه بکشید و ببینید چطور میشود
تقدیم به شما با یه دنیا مهربونی
 



http://www.procreo. jp/labo/flower_ garden.swf


 
 
بفرما بستنی
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠
 


 
 
گدا .
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠
 
داشتم بر می گشتم خونه، مسیرم جوریه که از وسط یه پارک... رد میشم بعد میرسم به ایستگاه اتوبوس، توی پارک که بودم یه زن خیلی جوون با چادر مشکی رنگ و رو رفته و لباس های کهنه یه پیرمرد رو که روی یه چشمش کاور سفید رنگی بود همراه خودش راه میبرد رسید به من و گفت سلام!
من فکر کردم الان میخواد بگه من پول میخوام که بابام رو ببرم دکتر و از این حرفا اول خواستم برم بعد گفتم منکه عجله ندارم بذار واستم شاید کار دیگه ای داشته باشه منم همینطور که اخمام تو هم بود سرم رو به علامت جواب سلام تکون دادم و نگاهش کردم،
گفت آقا من باید بابام ( بعد پیرمرده رو نشون داد) رو ببرم مجتمع پزشکی نور آدرسش نوشته توی خیابان ولیعصر، خیابان اسفندیاری!
گفتم خب؟!
با یه لحن بغض آلود گفت خوب بلد نیستیم کجاست توی این شهر خراب شده از هر کی هم می پرسیم اصلا به حرفمون گوش نمیده! بیشعورا جوابمونو نمیدن (اشک تو چشماش جمع شده بود)
بهش آدرس دادم و گفتم تو این شهر خراب شده وقتی آدرس میخوای باید بی مقدمه بپرسی فلان جا کجاست اگر سلام کنی یا چیز دیگه بگی فکر میکنن میخوای ازشون پول بگیری!
بعد از اینکه رفت گفتم چقدر سنگ دل شدیم، چقدر بد شدیم وچقدر زود قضاوت میکنیم، خود من تا حالا به چند نفر همینجوری بی محلی کردم و رفتم چون گفتم خوب معلومه دیگه پول میخواد!
طفلی زن بیچاره خیلی دلم براش سوخت که فقط به خاطر اینکه فقیر بود و ظاهرش فقرش رو نشون میداد دلش رو شکسته بودیم...
بعد گوش دنیا را با این دروغ کر کردیم که ما اصالتا مردم نوع دوست و با فرهنگی هستیم و اینقدر این دروغ را تکرار کردیم که خودمون والبته فقط خودمون باورمون شده اما...

 
 
دیوانه
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠
 
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌ پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌ تر است.
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد...  شما می‌خواهید تختتان کنار پنجره باشد؟
 
نتیجه گیری :
 
1.     راه حل همیشه در گزینه های پیشنهادی نیست.
2.     در حل مشکل و در هنگام تصمیم گیری هدفمان یادمان نرود . در حکایت فوق هدف خالی کردن آب وان است نه استفاده از ابزار پیشنهادی.
3.     همه  راه حل ها همیشه در تیر رس نگاه نیست

 
 
صحنه ای بسیار زیبا و دیدنی
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠
 
این صحنه بسیار زیبا در باغ وحش دانمارک اتفاق افتاده است که در مقابل پرخاش خرس مادر، بچه خرس با نوازش پاسخ مادر را می دهد!
.

 
 
جهعه23 دی1390
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠
 

...........و.و...


 
 
 
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠
 


 
 
درد بزرگان
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠
 


 
 
16دی1390
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠
 

......................


 
 
حاجت
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠
 

روزی خداوند فرشته ای از فرشتگان بارگاه خویش را به زمین فرستاد و گفت در هر قاره ای، یکی از بندگان را بیاب و هر آنچه می خواهد مستجاب کن. فرشته نخست بار در آمریکا فرود آمد. مردی را دید که در خیابان قدم می زند. گفت ای مرد، حاجت چه داری تا روا کنم از برای تو؟ مرد گفت: خانه ای بزرگ می خواهم. ماشینی بسیار بزرگ و مقدار زیادی پول، آنقدر که هر چه خرج کنم به پایان نرسد... خواسته مرد مستجاب شد. فرشته بر سر اروپا چرخی زد و بر روی پاریس فرود آمد. زنی را پیدا کرد. آرزوی زن را پرسید. زن گفت: مردی می خواهم زیبا رو. و لباسی که هیچ زنی تا کنون نپوشیده باشد. و عطری که هیچ انسانی تا کنون نبوییده باشد... خواسته زن مستجاب شد. فرشته به قاره آسیا روان شد و از قضا در میانه یکی از کویرهای ایران فرود آمد. مردی را دید نشسته در کپر خود. تنها و بی کس. پرسید: ای مرد چه می خواهی؟
مرد گفت: آرزویی ندارم. من به آنچه دارم راضیم.
فرشته به حال او غصه خورد. ساعتی آنجا ماند و دوباره پرسید: مرد! آرزویی بکن! مرد گفت: راضیم و چیزی نمی خواهم. هر چه فکر میکنم چیز خاصی به ذهنم نمی رسد. فرشته ناامیدانه پرگشود. اما در آخرین لحظات مرد گفت: برگرد. صبر کن!
فرشته خوشحال شد و گفت: آرزویی به خاطرت آمد؟ گفت: بله! کمی آن طرف تر، پیرمردی دیگر است که در کپر خود نشسته و یک بز هم دارد. برای من سخت است که او بز داشته باشد و من نداشته باشم، سر راهت آن بز را خفه کن...

 
 
جالب انگیز ناک
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠
 

..و.....و.و.


 
 
آبشارهای یخ زده
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠
 

......................


 
 
عکسهایی از قبل
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠
 

...................


 
 
جمعه 9/10/1390
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠
 

به برترین نظرات جوایز نفیس تقدیم میشود.....و.............


 
 
جالب
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠
 

..............کوو.وو


 
 
بخوانید
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠
 
 
 صد بار هم که بخوانیم کم است
 
 
 
 
شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر
من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن ودوست داشتن همه انسانها و احترام به همه آنها بی هیچ توقعی …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر ! زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر!
در تصاویرحکاکی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچکس عصبانی نیست
هیچکس سوار بر اسب نیست
هیچکس را در حال تعظیم نمی بینید
در بین این صدها پیکر تراشیده شده حتی یک تصویر برهنه وجود ندارد.
“این ادب اصیل مان است:نجابت - قدرت- احترام- مهربانی- خوشرویی
برای همه ایرانیان بفرست تا یادمان
نرود که هستیم



 
 
2دی 1390
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠
 

یک روز بیاد ماندنیو.......و.و....ووووو..../.....