کوهستان

گروه کوهنوردی آدینه(آخرین روز هفته وروز خوش)

28 بهمن 1390
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠
 

...گ..موممکک.....


 
 
 
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠
 

.....


 
 
تولد استاد علی کوهساری
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠
 

....


 
 
یک درس بسیار مهم
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠
 

 

In anger, the man took the child's hand and hit it many times not realizing he was using a wrench.
در بیمارستان به سبب شکستگی های فراوان انگشت های دست پسر قطع شد
At the hospital, the child lost all his fingers due to multiple fractures.
وقتی که پسر چشمان اندوهناک پدرش را دید از او پرسید "پدر کی انگشتهای من در خواهند آمد
When the child saw his father with painful eyes he asked, 'Dad when will my fingers grow back?'
آن مرد آنقدر مغموم بود که هیچ نتوانست بگوید به سمت اتوموبیل برگشت وچندین بار با لگد به آن زد
The man was so hurt and speechless; he went back to his car and kicked it a lot of times.
حیران و سرگردان از عمل خویش روبروی اتومبیل نشسته بود و به خطوطی که پسرش روی آن انداخته بود نگاه می کرد. او نوشته بود
"دوستت دارم پدر"
Devastated by his own actions, sitting in front of that car he looked at the scratches; the child had written 'LOVE YOU DAD'.
روز بعد آن مرد خودکشی کرد
The next day that man committed suicide. . .
خشم و عشق حد و مرزی ندارند دومی ( عشق) را انتخاب کنید تا زندکی دوست داشتنی داشته باشید و این را به یاد داشته باشید که
Anger and Love have no limits; choose the latter to have a beautiful, lovely life & remember this:
اشیاء برای استفاده شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند
Things are to be used and people are to be loved.
در حالیکه امروزه از انسانها استفاده می شود و اشیاء دوست داشته می شوند.
The problem in today's world is that people are used while things are loved.
همواره د ر ذهن داشته باشید که:
Let's try always to keep this thought in mind:
اشیاء برای استفاد شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند
Things are to be used, People are to be loved.
مراقب افکارتان باشید که تبدیل به گفتارتان میشوند
Watch your thoughts; they become words.
مراقب گفتارتان باشید که تبدیل به رفتار تان می شود
Watch your words; they become actions.
مراقب رفتار تان باشید که تبدیل به عادت می شود
Watch your actions; they become habits.
مراقب عادات خود باشید که شخصیت شما می شود
Watch your habits; they become character;
مراقب شخصیت خود باشید که سرنوشت شما می شود
Watch your character; it becomes your destiny.
خوشحالم که دوستی این پیام را برای یاد آوری به من فرستاد
I'm glad a friend forwarded this to me as a reminder..

 
 
بدون شرح
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠
 

.


 
 
ببخشید شما کارتون چی بود ؟
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠
 
اول باید خوشحال باشید که در چین برقکار نیستید
 
 
 
دوم اینکه در مجارستان لوله کش نیستی
 
 
 
سوم اینکه درشرق آسیا سرویس تحویل سیارپیتزا نیستی
 
چهارم اینکه کارگر باغ وحش درآمریکا نیستی
 
 
پنجم اینکه کارگر حفار در لهستان نیستی
 
 
و آخرین شغل چرند اینکه توالت سیار نیستی
 

 
 
جمعه21بهمن1390
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠
 

ازتمامی دوستان که مرا با پیامها وتماسها یشان شرمنده کرده اند متشکرم و.ووو...وو..وووووو


 
 
14 بهمن 1390
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
 

./وو


 
 
وقتی دریا شکافته میشود
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
 
 دو بار در سال بین فوریه و ژانویه در نزدیکی جزیره چیندو یکی از بزرگترین جزایر کره جنوبی آب به حدی فروکش میکند که جاده ای به طول حدودا 3 کیلیمتر از زیر آب ظاهر میشود. عرض این جاده طبیعی از 3 تا 10 متر متفاوت است و ساکنان جزیره میتوانند با پای پیاده از وسط دریا عبور کنند.
 


 
 
پل زیبا
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
 

.وو....


 
 
 
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠
 


 
 
کوه خواجه
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠
 


"کوه خواجه" با معماری شگفت انگیز در دل کویر ایران در سیستان همچون نگین درخشانی خودنمایی می‌کند.
کوه خواجه تنها عارضه طبیعی دشت سیستان با ارتفاع تقریبی ? ????متر از سطح دریا است که در هنگام پرآبی جزیره کوچکی را در میان دریاچه هامون شکل می‌دهد.
کوه خواجه بزرگترین معماری خشتی بر جای مانده از دوره "پارتیان" در منطقه سیستان قرار دارد و یکی از مهمترین آثار دوره‌های اشکانی، ساسانی- اسلامی است.
این بنا تنها عارضه طبیعی مرتفع در منطقه مسطح سیستان به شمار می‌رود و در آن کاخ، آتشکده، زیارتگاه خواجه مهدی و قبرستانی از دوران مختلف به یادگار مانده است.
این گدازه بازالیتی ذوزنقه‌ای شکل کوهی است که در حدود ? ???کیلومتری جنوب غربی زابل و میانه دریاچه هامون قد برافراشته است.
مجموعه کوه خواجه برای نخستین بار توسط "اورل اشتین" باستان‌شناس معروف انگلیسی شناسایی و کشف شد.
بدنبال آن پروفسور "هرتسفلد" آلمانی به جستجو در آثار کوه خواجه پرداخت و حاصل کاوشهای این باستانشناس در کتاب "سکستان، ایران شرق باستان و تاریخ باستانشناسی ایران" آمده است.
 "گوئلینی" باستانشناس و معمار ایتالیایی کاوشهای محدودی در آثار کوه خواجه انجام داد که نتایج آن را در کتابی با عنوان "معماری ایران و آثار کوه خواجه" منتشر کرد.
از حیث اعتقادی و بر اساس اسطوره‌های زرتشتی دریاچه هامون مقدس بوده و ظهور منجی (سوشیانت) از این دریاچه اتفاق می‌افتد.
بنابر باورهای آیین مزدیسنا و اسطوره‌های پهلوی که بر اساس تعالیم زرتشت تدوین شده است، در پایان هزاره دوازدهم، برای سومین بار از خاندان "بهروز پارسا"، دوشیزه‌ای به آب دریاچه هامون داخل شده و آخرین رهاننده یا "سوشیانت" موسوم به "استوت ارته" از وی زاییده می‌شود.
به همین لحاظ کوه‌خواجه نیز تقدس خاصی دارد، سوشیانت به شکلهای مختلف تقریبا در تمام متون زرتشتی و اوستایی از جمله در گاتها، یسنا، سروده‌های زرتشت و یشتها مورد اشاره قرار گرفته و شکی نیست که اشو زرتشت در کتاب اوستا به آن اشاره داشته است.
 میراث فرهنگی به کار بررسی و نقشه‌برداری از آثار کوه خواجه پرداخت و پس از کاوشهای مختلف در سالهای متمادی در این محل ? ???اثر از دوران تاریخی مختلف کشف شد.
تزیینهای معماری بکار رفته در برخی قلعه‌های این بنا شباهت به شیوه یونانی دارد، سر ستون‌هایی به سبک دوریک با پیچهای توماری، تزیینهای دیگری مانند گل کوچک پرپر به صورت نیلوفری (لوتوس)، از هنر هخامنشی اقتباس شده است و بعضی از آنها به هنر بین‌النهرین نیز شباهت دارد.
کوه خواجه در میان ادیان سه گانه کهن شامل اسلام، مسحیت و زرتشت ( ایران باستان) از اهمیت و قداست زیادی برخوردار بوده است.
این کوه نام خود را از آرامگاه خواجه مهدی یکی از دوستداران خاندان علوی که مزارش بر فراز این کوه واقع شده، گرفته است.
خواجه غلطان، کوه نور، کوه موعود و کوه باطنی از دیگر عناوینی است که این کوه به آنها نامیده شده است.
این بنا برای مسیحیان نیز مقدس است زیرا که آورده‌اند، در زمان تولد حضرت مسیح در بیت‌الله سه مغ(روحانی) برفراز این کوه ایستاده و نظاره‌گر نوری که از این پیامبر خدا در هنگام تولد ساطع می‌شد، بودند و آن سه به مسیح ایمان آوردند.
مقبره خواجه مهدی و قبرستانی که از دوره اسلامی، اتاق پیر گندم دریان و اتاق بی‌باد در کوه خواجه باقی مانده این بنا را برای مسلمانان نیز مقدس کرده بطوری که در اعیاد مذهبی، ملی و ایام تعطیل زایران برای زیارت به این مکان می‌آیند.
از مهمترین آثار بر جای مانده از دوران تاریخی در کوه خواجه "کهن دژ"، "کک کوهزاد" و قلعه"کافران" که برخاسته از تمدن عظیم ساسانی و اشکانی است را می‌توان نام برد.
آتشدان، اتاق طواف، رواقهایی با نقاشیهای دیواری زیبا و محلی که گالری نام گرفت به خاطر وجود تعداد زیادی از نقاشیهای دیواری از پرتره پادشاهان ، بزرگان و داستانهای مذهبی با کادر و قابی در اطراف که در تمام نقاط اتاق خودنمایی می‌کند و حتی تا سقف نیز کشیده شده از جمله آثار مهم کشف شده در کوه خواجه سیستان است.
نقاشی دیواری سه مغ یا سه پادشاه، نقش خدای "اوروس" خدای پیروزی سوار بر اسب، نقش شاه و ملکه و تصاویری از بزرگان پارتی و برج و باروهای قلعه نیز از نقوش اصلی این بنای به جای مانده از تمدن عظیم ایرانی است.
دو نقش برجسته گلی با تصویر سه سوار بر اسب در حال حرکت در پشت هم و دیگری تصویر شیری که یورش برده بسوی فردی که سوار بر اسب است که بوسیله میخهای چوبی به دیوار نصب شده از دیگر آثار بدست آمده از کوه خواجه است.
در کاوشهای انجام شده در کوه‌خواجه و قلعه‌های موجود در آن، دیوارهایی با ارتفاع ? ???متر که با خشت ساخته شده و بیش از یکهزار سال قدمت دارد نیز کشف شده‌اند.
روزگاران نه چندان دور دریاچه هامون پر آب بود و کوه خواجه به مانند جزیره‌ای سربرآورده از میان آبهای این دریاچه از دور خودنمایی می‌کرد.
آن زمان کوه خواجه و قلعه اشکانی آرام گرفته بر پشته آن خوشبخت بودند.
خوشبخت از آن رو که انسان کمتر می‌توانست به آن دسترسی داشته باشد و همه از دور به زیارت این کوه مقدس می‌پرداختند.
اما به مرور زمان با استمرار خشکسالی و خشکی دریاچه هامون و نیز قهر طبعیت این بنای مهم در آستانه تخریب قرار گرفته است.
با این وجود سازمان میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی سیستان و بلوچستان این بنای عظیم را به همراه دو اثر منحصر بفرد دیگر سیستان به نامهای شهر سوخته و دهانه غلامان ( شهر هخامنشی) برای ثبت در فهرست آثار جهانی به سازمان علمی، فرهنگی، تربیتی و آموزشی ملل متحد (یونسکو) پیشنهاد داده است.


 
 
دیدنی
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠
 

.........و.


 
 
حرف "مرد" دیگر یکی نیست !!!
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
 
دوره ای که دیگر سکه طلا بیش از آنکه مهریه عندالمطالبه زنان باشد بیشتر عنانی است بر گردن مردان که بجای حرف اول، "حرف آخر را آنها بزنند". و آنهم جمله ای نیست "جز بروی چشم " سکه طلایی که در اول امسال نهایتاً نرخ 400 هزار تومان را به خود دیده بود این روزها در سبزه میدان و بازارهای اطراف، از یک میلیون تومان هم عبور کرده و میرود تا با فتح مرز یک میلیون تومانی،فر همای بر خاک درش رشک برد.

قدیم ها که به خانه خدا بیامرز دایی میرزا اسداله خان می رفتیم همیشه تکه کلام اش در جمع خانواده و یا مهمانی ها این بود "حرف مرد، یکی است". من که آن وقت ها هنوز به سنی نرسیده بودم که بتونم هر رو از بر تشخیص بدهم برایم این حرف معانی مختلفی داشت.

بعضی وقت ها از خود می پرسیدم چرا حرف مرد مثلاً دو تا یا سه تا نمی شود و یا اینکه اصلاً مرد چرا باید فقط یک حرف بزند و دیگر هیچ!

بعضی وقت ها ذهنم آماس می کرد که اصلاً مرد چرا باید آنقدر مواظب باشد که حرفش همیشه یکی باشد و خود را مقید به رعایت آن همچون سایر امور یومیه بداند.

 

بعدها که بزرگتر شدم و به قول خان دایی از آب و گل درآمدم، متوجه شدم این حرف استعاره از قاطعیت سخن و به بیانی دیگر حاکمیت جایگاه پدر در یک خانواده است که حرف اول را باید همیشه او بزند.حالا در دوره ای که سلام و احوال پرسی هم دیجیتالی شده دیگر از این حرف ها خبری نیست.

 

دوره ای که گداهای تو خیابون هم دیگه هر روز قبل از شروع کسب، از طریق یک خط اینترنت سری به سایت بازارها و بورس های داخلی و خارجی می زنند تا مظنه روز نرخ نفت خام، سهام، دلار و سکه طلا را داشته باشند.

دوره ای که دیگر سکه طلا بیش از آنکه مهریه عندالمطالبه زنان باشد بیشتر عنانی است بر گردن مردان که بجای حرف اول، "حرف آخر را آنها بزنند". و آنهم جمله ای نیست "جز بروی چشم "

سکه طلایی که در اول امسال نهایتاً نرخ 400 هزار تومان را به خود دیده بود این روزها در سبزه میدان و بازارهای اطراف، از یک میلیون تومان هم عبور کرده و میرود تا با فتح مرز یک میلیون تومانی،فر همای بر خاک درش رشک برد.

حالا که عروس از قشنگ بودن زیادی، دمل هم درآورده به نظرم باید یه گوشه ای قنج کرد و همچون مثال جناب موش، دنبال یک سوراخی گشت چون اینبار کک به تنبان خانمها افتاده که برند و مهریه را بگیرند و دیگر جایگاه و ادعایی برای قدرت نمایی مردان در میان اهل و عیال را باقی نگذارده است.

با یک حساب سر انگشتی بطور نسبی معدل مهریه عندالمطالبه بانوان محترمه، در روز گار فعلی حدود 250 سکه طلای ناقابل تمام می شود که با احتساب قیمت یک میلیون تومانی آن می توان گفت نسبت به اول امسال به مبلغ یکصد و پنجاه میلیون تومان پول رایج مملکت روی آن افزوده و برای همین بعضی ها فکر کرده اند برای محافظت خود از افزایش بیشتر قیمت ها، باید سفت و سخت در صف پیش فروش سکه در بانک ملی حضور جدی به هم رسانند.اما چند نظریه هم از سوی چند تا از کارشناسان هم وجود دارد.

اول اینکه در اوضاع فعلی همچنان به موش شدن خود در منزل باید ادامه دهید تا گربه شاختان نزند که این روزها بد شاخی دارد بابا رفت و روب و آشپزی آن قدرها هم بد نیست فقط موقع شستن بچه روزهای اول کمی چندشتان می شود که آن هم زود عادی می شود .

 

دوم پیشنهاد می شود با توجه به قیمت دیه یک انسان، خودتان را به جنون و دیوانگی زده و جام عسل را بدهید تا عیال سر کشد و خلاص ، هزینه یک مجلس ختم می ماند روی دستتان که آنهم در قبال مهریه بسیار ناچیز است .

در نهایت می توانید از جدیدترین نظریه ای که بیشتر بورس بازان  یا سفته بازان طرفدار آن هستند استفاده کنید و آن اینکه با خرید یک دستگاه پژو 206 سفید تپل و ضمن بیمه کردن بدنه آن برای عیال، اولاً خود را در دل او جا کنید ثانیاً شبانه با دستکاری سیستم ترمز، ترتیبی دهید که با یک سانحه تصادف ساختگی از شر عیال راحت و به این وسیله با یک تیر دو نشان بزنید. هم دریافت خسارت ماشینو هم دیه فوت سرنشین از شرکت بیمه. با این روش هم از شر غرغر خانم خلاصید و هم به پول و پله ای رسیده اید !!! اینجوری ضررهای بورس هم جبران می شود !


 
 
7بهمن 1390
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
 

استادرضا تولدت مبارک................


 
 
کوتاه....!!!!! حتما بخوانید
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
 
 
مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود..او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
 

---------------------------------------------------------------------------
 
 
یکی از بستگان خدا
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد..
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت.. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

---------------------------------------------------------------------------

نخستین درس مهم - زن نظافتچى
 من دانشجوى سال دوم بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال این بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود... امّا نام کوچکش را از کجا باید می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحویل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سوال کرد آیا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنید لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.
من این درس را هیچگاه فراموش نکرده‌ام.
 
 
دومین درس مهم- کمک در زیر باران
یک شب، حدود ساعت ۵/١١ بعدازظهر، یک زن مسن سیاه پوست آمریکایى در کنار یک بزرگراه و در زیر باران شدیدى که می‌بارید ایستاده بود. ماشینش خراب شده بود و نیازمند استفاده از وسیله نقلیه دیگرى بود. او که کاملاً خیس شده بود دستش را جلوى ماشینى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشین که یک جوان سفیدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته باید توجه داشت که این ماجرا در دهه ١٩۶٠ و اوج تنش‌هاى میان سفیدپوستان و سیاه‌پوستان در آمریکا بود. مرد جوان آن زن سیاه‌پوست را به داخل ماشینش برد تا از زیر باران نجات یابد و بعد مسیرش را عوض کرد و به ایستگاه قطار رفت و از آن جا یک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.
 
زن که ظاهراً خیلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسید. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست.. با کمال تعجب دید که یک تلویزیون رنگى بزرگ برایش آورده‌اند. یادداشتى هم همراهش بود با این مضمون:
«از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کردید بسیار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هایم که روح و جانم را هم خیس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسیدید..... به دلیل محبت شما، من توانستم در آخرین لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از این که چشم از این جهان فرو بندد در کنارش باشم.. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به دیگران دعا می‌کنم.»
     ارادتمند       
خانم نات کینگ ‌کول
 
 
 
سومین درس- همیشه کسانى که خدمت می‌کنند را به یاد داشته باشید
 در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست.. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
 
- پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
 
- خدمتکار گفت: ۵٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
- ٣۵ سنت
- پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:
- براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود.
 یعنى او با پول‌هایش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی‌ماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.
 
چهارمین درس مهم- مانعى در مسیر
 در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در یک جاده اصلى قرار داد.. سپس در گوشه‌اى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آن‌ها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هیچیک از آنان کارى به سنگ نداشتند...
 
سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانه‌اش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ریختن‌هاى زیاد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کیسه‌اى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستایى چیزى را می‌دانست که بسیارى از ما نمی‌دانیم!
....هر مانعى، فرصتى
 
 
---------------------------------------

 


اما اگر این کار را انجام ندادید، نگران نباشید، هیچ حادثه ناخوشایندی برای شما رخ نخواهد داد!
شما تنها این فرصت را که به دنیای شخص دیگری با این مطلب روشنایی بیشتری ببخشید، از دست خواهید داد، کسی چه می داند، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون بیشترین نیاز را به خواندن این مطلب داشته باشد.
خوشبخت ترین فرد کسی است که بیش از همه سعی کند دیگران راخوشبخت سازد. زرتشت
 

 
 
بخوانید
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
 


آدما تا وقتی کوچیکن دوست دارن برای مادرشون هدیه بخرن اما پول ندارن.
وقتی بزرگتر میشن ، پول دارن اما وقت ندارن.
وقتی هم که پیر میشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!...
به سلامتی همه مادرای دنیا...
----------------------------
پدرم ، تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتوانند مرد باشند !
--------------------
شرمنده می کند فرزند را ، دعای خیر مادر ، در کنج خانه ی سالمندان ...
--------------------
خورشید
هر روز
دیرتر از پدرم بیدار می شود
اما
زودتر از او به خانه بر می گردد !
--------------------
به سلامتیه مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاده بچه هاشون دادن
ولی تو پیری بچه هاشون خجالت میکشن ویلچرشونو هل بدن !!!
--------------------   
سرم را نه ظلم می تواند خم کند ،
نه مرگ ،
نه ترس ،
سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود مادرم ؛
--------------------  
سلامتیه اون پسری که...
..
10سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت...
..
 20سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت....
... ... ... ... ..
 30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه...!!!
..
باباش گفت چرا گریه میکنی..؟
..
گفت: آخه اونوقتا دستت نمیلرزید...! :(
--------------------  
همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم
که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود…
ولی پدر ...
... ... ... ...
یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند
خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست
فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …
بیایید قدردان باشیم ...
به سلامتی پدر و مادرها
--------------------  
(( قند )) خون مادر بالاست .
دلش اما همیشه (( شور )) می زند برای ما ؛
اشک‌های مادر , مروارید شده است در صدف چشمانش ؛
دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مروارید!
حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد!
دستانش را نوازش می کنم ؛ داستانی دارد دستانش .
  --------------------
دست پر مهر مادر
تنها دستی ست،
که اگر کوتاه از دنیا هم باشد،
از تمام دستها بلند تر است...
  --------------------  
پدر و پسر داشتن صحبت میکردن!!
پدر دستشو میندازه دوره گردنه پسرش میگه پسرم من شیرم یا تو؟
پسر میگه : من..!!
... ... ...
پدر میگه : پسرم من شیرم یا تو؟؟!!
پسر میگه : بازم من شیرم...
پدر عصبی مشه دستشو از رو شونه پسرش بر میداره میگه : من شیرم یا تو!!؟؟
پسر میگه : بابا تو شیری...!!
پدر میگه : چرا بار اول و دوم گفتی من حالا میگی تو ؟؟
پسر گفت : آخه دفعه های قبلی دستت رو شونم بود فکر کردم یه کوه پشتمه اما حالا...
به سلامتی هرچی پدره
--------------------
مادر
تنها کسیست که میتوان "دوستت دارم"‌هایش رااا باور کرد
حتی اگر نگوید...
--------------------  
سلامتی اون پدری که شادی شو با زن و بچش تقسیم میکنه
اما غصه شو با سیگار و دود سیگارش!
--------------------  
مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری! مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ،دلواپسی! مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری ! مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد! مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود!
مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....
--------------------  
پدرم هر وقت میگفت "درست میشود"...
تمام نگرانی هایم به یک باره رنگ میباخت...!
--------------------  
مردان پیامبر شدند؛
و زنان مادر؛
قداست پیامبران را توانسته‌اند به زیر سوال ببرند؛
ولی قداست مادران را هرگز..!
--------------------  
آدم پیر می شود وقتی مادرش را صـــــــــــــــــــــــــــــدا میزند اما جوابی نمیشنود.........
ممماااااااااااادددددددررررررر..............
--------------------  
تو 10 سالگی : " مامان ، بابا عاشقتونم"
تو 15 سالگی : " ولم کنین "
تو 20 سالگی : " مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم"
... ... ...
تو 25 سالگی : " باید از این خونه بزنم بیرون"
تو 30 سالگی : " حق با شما بود"
تو 35 سالگی : "میخوام برم خونه پدر و مادرم "
تو 40 سالگی : " نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"
تو  هفتاد سالگی : " من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن ...!
بیاید ازهمین حالا قدر پدرو مادرامونو بدونیم...
از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست ...
--------------------  
بهشت از آن مادران است در حالی که به جز پرستاری و نگهداری از فرزندان ، هیچ حق دیگری نسبت به آتها ندارند و برای بیشتر چیزها اجازه ی بابا لازم است !!!!!
--------------------  
وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی پیر شده ! وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده ! وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه... و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت میخواد بمیری
--------------------  
اگر 4 تکه نان  خیلی خوشمزه وجود داشته باشد و شما 5 نفر باشید
کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است


 
 
دیواره هاملون
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
 


axhai marboot be yakh navardi dar divre  zibai yakhi
hameloon vaghe dar fasham.
jai hame doostan khali.

..


 
 
مشکی رفت
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠
 


 
 
30دی1390
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠
 

...../......و.و..و.