کوهستان

گروه کوهنوردی آدینه(آخرین روز هفته وروز خوش)

فقط در ایران
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱
 

..............


 
 
«می‌خواهند اعدامم کنند؟» احمدآقا خندیده و گفته بود: «نه! آقا می‌خ
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱
 

پارسینه: احمد قدیریان معاون دادستان انقلاب در دهه شصت، در گفتگو با رجانیوز با ذکر خاطره از چگونگی آزادی فرزندان نعمت الله گرجی هنرپیشه سینما با دستور امام خمینی یاد کرده است، متن این خاطره بدین شرح است:

 گاهی اوقات امام دستور آزادی برخی از زندانیان را صادر می‌کردند و سید هم طبیعتاً سمعاً و طاعتاً می‌پذیرفت. یادم هست در سال‌های اولیه بعد از انقلاب سریالی از تلویزیون پخش ‌شد که مرحوم نعمت‌‌الله گرجی در آن نقش جالبی را بازی می‌کرد. ظاهراً حضرت امام سریال را دیده و به احمدآقا گفته بودند که:  «آقای گرجی خیلی خوب نقشش را ایفا کرد.  یک روز ایشان را بخواه که اینجا بیاید تا از او تقدیر کنیم.» مرحوم حاج احمدآقا زنگ زده و آقای گرجی را دعوت کرده بود. او هم هاج و واج مانده بود که با من چه کار دارند؟ ایشان به دفتر امام رفته و با حالتی میان شوخی و جدی پرسیده بود: «می‌خواهند اعدامم کنند؟» احمدآقا خندیده و گفته بود: «نه! آقا می‌خواهند از شما تقدیر کنند.»

آقای گرجی نزد امام رفته و امام از او تفقد کرده بودند. آقای گرجی هم بسیار تحت تأثیر قرار گرفته و به امام عرض کرده بود: «آقا! من دو تا از فرزندانم به گروهک‌هائی وابستگی داشتند و الان در زندانند. اگر حضرت‌عالی می‌خواهید به بنده لطفی بکنید، دستور بدهید بچه‌های مرا آزاد کنند. من تعهد می‌کنم که اینها دیگر وارد هیچ گروه و دسته‌ای نشوند و هیچ کار خلافی هم انجام ندهند.»

امام فوراً به حاج احمدآقا دستور دادند که بگوئید بچه‌های ایشان را آزاد کنند. حاج احمدآقا به آقای لاجوردی زنگ زد و ایشان هم روزی را تعیین کرد که آقای گرجی بیاید و بچه‌هایش را تحویل بگیرد. من هیچ وقت آن صحنه یادم نمی‌رود که ایشان آمد و با هیجان و وجد عجیبی آنها را برد. بعد هم ظاهراً فرزندانش به خارج از کشور رفتند.


 
 
1391/3/26
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱
 

دره بزکش

..............................


 
 
داستـان های کوتـاه
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱
 

 

وعـده ی پــوچ
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.
هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.
از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد ...
 
 
 
دزدی مـال و دزدی دیـن
گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود.
آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.
او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند.
و من دزد مال او هستم، نه دزد دین.
اگر آن را پس نمیدادم و عقیده صاحب آن مال، خللی می یافت ؛
آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است ...
 
 
 
ارزش واقـعی
در اوزاکای ژاپن، شیرینی‌سرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به خاطر شیرینی‌های خوشمزه‌ای بود که می‌پخت.
مشتری‌های بسیار ثروتمندی به این مغازه می‌آمدند، چون قیمت شیرینی‌ها بسیار گران بود.
صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش‌آمد مشتری‌ها به این طرف نمی‌آمد. مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.
یک روز مرد فقیری با لباس‌های مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیش‌خوان آمد.
قبل از آن‌که مرد فقیر به پیشخوان برسد، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوش‌آمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیب‌هایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد!
صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دست‌های مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک می‌کرد، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم می‌کرد.
وقتی مشتری فقیر رفت، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی که برای مشتری‌های ثروتمند از جای خود بلند نمی‌شوید، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید.
صاحب مغازه در پاسخ گفت: مرد فقیر همه‌ی پولی را که داشت برای یک تکه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد.
این شیرینی برای او واقعاً لذیذ بود.
شیرینی ما به نظر ثروتمندان خوب است، اما نه آنقدر که برای مرد فقیر، خوب و باارزش است.
برگرفته از کتاب: باترا، پرومودا؛ رمز و راز زندگی بهتر
 
 
حکایـت دو گـدا
دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش، اون یکی یه ستاره داوود...
مردم زیادی که از اونجا رد میشدن به هر دو نگاه میکردن ولی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول مینداختن.
یه کشیش که از اونجا رد میشد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیبه پول میدن و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمیده.
رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا یه کشور کاتولیکه، تازه اینجا مرکز مذهب کاتولیک هم هست.
پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی جلوت پول نمیدن، به خصوص که درست نشستی بغل دست یه گدای دیگه که صلیب داره جلوش.
در واقع از روی لجبازی هم که باشه مردم به اون یکی پول میدن نه به تو.
گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: هی "موشه" نگاه کن کی اومده به برادران "گلدشتین*" بازاریابی یاد بده؟!
* گلدشتین یه فامیل معروف یهودیه
 
 
مـلا و شـراب فـروش
سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد. ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل! یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید. ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود. اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست ! ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند ! قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟! سخن هر دو را شنیدم : یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند ! و سوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد …!
"پائولو کوئیلو"
 
اقتـضای طبیـعت
هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ... هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند ! با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند ! مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟! هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند. طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن ... چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم ؟! هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیشت بزنند ...
چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟
.
.
.
.
 
در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان
همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد
بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما
که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟
خرد را فکندیم این سان زکار
نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟
به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم
 
فردوسی
 

 


 
 
یک آبدارچی در شرکت مایکروسافت
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱
 

مرد بیکاری برای سمت آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد.رییس هیات مدیره با او مصاحبه کرد و تمیز کردن زمینش را-به عنوان نمونه کار-دید و گفت:شما استخدام شدید.آدرس ایمیلتان را بدهید تا فرم های مربوطه را برای شما بفرستم که پر کنید و همین طور تاریخی که باید کار را شروع کنید.

مرد جواب داد:اما من کامپیوتر ندارم.ایمیل هم ندارم!

رییس هیات مدیره گفت:متاسفم.اگر ایمیل ندارین،یعنی شما وجود خارجی ندارین و کسی که وجود خارجی نداره ،شغل هم نمیتونه داشته باشه!

مرد در کمال نومیدی آنجا را ترک کرد.نمی دانست با تنها ده دلاری که در جیبش داشت چه کار کند.تصمیم گرفت به سوپر مارکتی برود و یه صندوق ده کیلویی گوجه فرنگی بخرد.بعد خانه به خانه گشت و گوجه فرنگی ها را فروخت.در کمتر از دو ساعت،توانست سرمایه هاش را دو برابر کند.این عمل را سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خانه برگشت.

مرد فهمید به این طریق می تواند زندگی اش را بگذراند.و شروع کرد به اینکه هر روز زودتر برود و دیرتر به خانه برگردد.در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر میشد.به زودی یک گاری خرید،یعد یک کامیون و خیلی سریع ناوگانی در خط ترانزیت(پخش محصولات)داشت...

پنج سال بعد،مرد دیگر یکی از یزرگترین خرده فروشان آمریکا بود.او شروع کرد تا برای آینده ی خانواده اش برنامه ریزی کند و تصمیم گرفت بیمه ی عمر بگیرد.به یک نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی را انتخاب کرد.وقتی صحبت شان به نتیجه رسید،نماینده ی بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید.مرد جواب داد:من ایمیل ندارم.

نماینده ی بیمه با کنجکاوی پرسید:شما ایمیل ندارین ولی با این حال توانستید یک امپراتوری در شغل خودتان به وجود بیاورید.می توانید فکر کنید به کجاها می رسیدید اگر یک ایمیل هم داشتید؟

مرد برای مدتی فکر کرد و گفت:آره!احتمالا یک آبدارچی در شرکت مایکروسافت.


 
 
فقـر یعنی اینکه
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱
 
بابا نان داد می دانید اولین جمله ای که ما دراول دبستان یاد می گیریم چیه؟
 . . . … .بابا آب داد بابا نان داد
 می دانید اولین جمله ای که انگلیسها در اول دبستان یاد می گیرند چیه؟
 . . .من می توانم بخوانم و بنویسم . . .
می دانید اولین جمله ای که ژاپنیها در اول دبستان یاد می گیرند چیه؟ . . .
من می توانم بدوم
و این است که ما همیشه چشممون دنبال دست پدر است کار از ریشه خراب است

فقـر یعنی اینکه

فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛
فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛
فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛
فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما تاریخ کشور خودت رو ندونی؛
فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛
فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛
فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛
فقر اینه که دم از دموکراسی بزنی ولی ، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛
فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری؛
فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی؛
فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی؛
فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت باشه؛
و ...


 
 
تولدت مبارک ....و...سفر بسلامت
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱
 

.m....


 
 
1391/3/19
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۱
 

..................


 
 
دردهای اساسی ما ایرانیان به روایت صادق هدایت
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۱
 

صادق هدایت که از پیشگامان داستان‌نویسی نوین ایران و روشنفکری برجسته بود، در کتاب بوف کور خود می نویسد :

در زندگی درد هایی است که روح انسان را از درون مثل خوره می خورند و می زدایند، این درد ها را نه می شود به کسی گفت و نه می توان جایی بیان کرد! و اینک؛ سی و هفت درد و عیب اساسی اجتماعی ما ایرانیان که هیچوقت درمان نشد!

1. اکثر ما ایرانی ها تخیل را به تفکر ترجیح می دهیم.

2. اکثر مردم ما در هر شرایطی منافع شخصی خود را به منافع ملی ترجیح می دهیم.

3. با طناب مفت حاضریم خود را دار بزنیم.

4. به بدبینی بیش از خوش بینی تمایل داریم.

 
5. بیشتر نواقص را می بینیم اما در رفع آنها هیچ اقدامی نمی کنیم.

 
6. در هر کاری اظهار فضل می کنیم ولی از گفتن نمی دانم شرم داریم.

 
7. کلمه من را بیش از ما به کار می بریم.

 
8. غالبا مهارت را به دانش ترجیح می دهیم.

 
9. بیشتر در گذشته به سر می بریم تا جایی که آینده را فراموش می کنیم.

 
10. از دوراندیشی و برنامه ریزی عاجزیم و غالبا دچار روزمرگی و حل بحران هستیم.

 
11. عقب افتادگی مان را به گردن دیگران و توطئه آنها می اندازیم، ولی برای جبران آن قدمی بر نمی داریم.

 
12. دائما دیگران را نصیحت می کنیم، ولی خودمان هرگز به آنها عمل نمی کنیم.

 
13. همیشه آخرین تصمیم را در دقیقه 90 می گیریم.

 
14. غربی ها دانشمند و فیلسوف پرورش داده اند، ولی ما شاعر و فقیه!

 
15. زمانی که ما مشغول کیمیاگری بودیم غربی ها علم شیمی را گسترش دادند.

 
16. زمانی که ما با رمل و اسطرلاب مشغول کشف احوال کواکب بودیم غربی ها علم نجوم را بنا نهادند.

 
17. هنگامی که به هدف مان نمی رسیم، آن را به حساب سرنوشت و قسمت و بد بیاری می گذاریم، ولی هرگز به تجزیه تحلیل علل آن نمی پردازیم.

 
18. غربیها اطلاعات متعارف خود را در دسترس عموم قرار میدهند، ولی ما آنها را برداشته و از همکارمان پنهان میکنیم.

 
19. مرده هایمان را بیشتر از زنده هایمان احترام می گذاریم.

 
20. غربی ها و بعضا دشمنان ما، ما را بهتر از خودمان می شناسند.

 
21. در ایران کوزه گر از کوزه شکسته آب می خورد.

 
22. فکر می کنیم با صدقه دادن خود را در مقابل اقدامات نابخردانه خود بیمه می کنیم.

 
23. برای تصمیم گیری بعد از تمام بررسی های ممکن آخر کار استخاره می کنیم.

 
24. همیشه برای ما مرغ همسایه غاز است.

 
25. به هیچ وجه انتقاد پذیر نیستیم و فکر می کنیم که کسی که عیب ما را می گوید بدخواه ماست.

 
26. چشم دیدن افراد برتر از خودمان را نداریم.

 
27. به هنگام مدیریت در یک سازمان زور را به درایت ترجیح می دهیم.

 
28. وقتی پای استدلالمان می لنگد با فریاد می خواهیم طرف مقابل را قانع کنیم.

 
29. در غالب خانواده ها فرزندان باید از والدین حساب ببرند، به جای اینکه به آنها احترام بگذارند.

 
30. اعتقاد داریم که گربه را باید در حجله کشت.

 
31. اکثرا رابطه را به ضابطه ترجیح می دهیم.

 
32. تنبیه برایمان راحت تر از تشویق است.

 
33. غالبا افراد چاپلوس بین ما ایرانیان موقعیت بهتری دارند.

 
34. اول ساختمان را می سازیم بعد برای لوله کشی، کابل کشی و غیره صدها جای آن را خراب می کنیم. در شهرسازی هم از چنین مهارتی برخورداریم.

 
35. وعده دادن و عمل نکردن به آن یک عادت عمومی برای همه ما شده است.

 
36. قبل از قضاوت کردن نمی اندیشیم و بعد از آن حتی خود را سرزنش هم نمی کنیم.

 
37. شانس و سرنوشت را برتر از اراده و خواست خود می دانیم.

 


 
 
ازاینکه ویتامین F من هستی خیلی خوشحالم
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۱
 
چرا مجموعه ای از دوستان متفاوت را دارم ؟.
چگونه می شود که با تمامی آنها ارتباط داشته باشم ؟
 باور دارم که هریک کمک می کنند تا یک بخش از شخصیت من نمایان گردد .
 
* وقتی با یکی از آنها هستم بسیار آدم مودبی جلوه می کنم.
* با دیگری دوست دارم جوک بگویم.
* با یکی از آنان راجع به موضوعات مهم تبادل نظر می کنم.
* با دیگری راجع به هر چیز ساده ای می خندیم.
* با مجموعه ای دیگر در کافی شاپ می نشینم و قهوه و کیک می خورم .
* با تعدادی دیگر در مهمانی های خانوادگی شادمانه می رقصم.
* به مشکلات یک دوست گوش داده ، نظرات مشورتی  می دهم.
* به نظرات دیگری که مرا موعظه میکنئ گوش فرامی دهم.

* به تعدادی ازین دوستان ایمیل می زنم و شاید هر چند ماه یکبار همیدیگر را ببینیم و همینطور با هم تبادل نظر میکنیم .
* برا چند نفر ایمیل میزنم و همیشه هم بیادشون هستم ولی اونا هیچوقت جواب نمیدن و بعضیهاشون کم جواب میدن .
* با بعضی از آنان به مسافرت رفته و با گرفتن عکس و فیلم لحظات خوش مشترک را جاودانه می کنم.
 
بدین سان است که جعبه گنج من شکل گرفته، جعبه ای کامل از دوستان متفاوت.
آنها دوستانی هستند که مرا بهتر از خودم درک می کنند. در روزهای خوب و بد یاری می رسانند.
انها مانند قرص های ضد افسردگی هستند که هر یک را در روزی متفاوت مصرف می کنم.
 پزشکانی که سال ها برای کشف راز طول عمر به تحقیق پرداخته اند معتقدند وجود دوستان (مولتی ویتامین F ) برای استمرار سلامتی یک الزام است .
 
 تحقیقات نشان دهنده این واقعیت است که افراد اجتماعی ریسک افسردگی و سکته قلبی را تا 50 در کاهش داده و ظاهرشان تا سی سال جوانتر را نشان میدهد.
  من از اینکه چنین مخزنی از ویتامین های F  را در اختیار دارم خرسندم.
 برای دوستانمان ارزش قائل شده و همواره تماسمان را با آنها حفظ نمائیم.
 

ازاینکه ویتامین   من هستی خیلی خوشحالم


 
 
متفرقه
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۱
 


 
 
سنگی به شکل عقاب
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۱
 

در جبهه غربی کوه سبلان قله سلطان و در کنار جان پناه، سنگی به شکل عقاب قراردارد که در طول زمان به نماد این کوه تبدیل شده است.

 این قطعه سنگ به‌عنوان اعجاز طبیعت به شکل عقابی است که نشسته و سر را به جانب شرق چرخانده است.


 
 
فاتح خردادی سبلان استاد مصلی
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱
 


 
 
به قول..........................................
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱
 


    انتقاد هم مانند باران ، باید آنقدر نرم باشد، تا بدون خراب کردن ریشه های آن فرد موجب رشد او شود....

    به قـــولِ بابام
    دیکتـاتـور اون بچّه ی دو ساله ست که بیست نـفر مجبورند به خاطــر اون، کـارتون نگاه کنند
    به قـــولِ داییم،اگه خر اعتماد به نفس بعضی ها رو داشت الان سلطان جنگل بود...
    به قـــولِ لامارتین شاعر فرانسوی ،
    تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم.محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا . . .
    به قـــولِ مارتین لوتر کینگ،
    گرفتن آزادی از مردمی که نمیخواهند برده بمانند,سخت است اما دادن آزادی به مردمی که میخواهند برده بمانند سخت تر است...!
    به قـــولِ مایکل اسکوفیلد
    همیشه اون تغییری باش که میخوای توی دنیا ببینی.
    به قـــولِ خسرو گلسرخی:
    بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند؛ تا آیندگان ندانند بیعرضگانِ این برهه از تاریخ ما بوده ایم...!
    به قـــولِ زنده یادحسین پناهی
    تازه میفهمم بازی های کودکی حکمت داشت
    زوووووووو.....
    تمرین روزهای نفس گیرزندگی بود
    به قـــولِ چارلی چاپلین
    آموخته‌ام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید
    پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می‌توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
    به قـــولِ چارلی چاپلین
    شاید بتوانی کسی را که خواب است بیدار کنی اما کسی که خود را به خواب زده هرگز...!
    به قـــولِ حسین پناهی
    قطعا روزی صدایم را خواهی شنید... روزی که نه صدا اهمیت دارد نه روز..
    به قـــول ارنستو چه گوارا
    دستم بوی گل میداد
    مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند...
    اما هیچ کس فکر نکرد که شاید
    ...
    یک گل کاشته باشم
    ...!
    به قـــولِ حسین پناهی
    این آینده ,کدام بود که بهترین روزهای عمر را حرامِ دیدارش کردم؟
    به قـــولِ پروفسور حسابی:
    یکی از دانشجویان پروفسور حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم .
    پروفسور جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند
    به قـــولِ والت ویتمن
    زندگی به من آموخت؛
    بودن با کسانی که دوستشان دارم، از همه چیز با ارزش تر است.
    به قـــولِ مارک تواین
    آنجا که آزادی نیست،
    اگر رای دادن چیزی را تغییر می داد،
    اجازه نمی دادند که رای بدهید!
    به قـــولِ برتراند راسل
    مشکل دنیا این است، که احمق ها کاملاً به خود یقین دارند،
    در حالیکه دانایان، سرشار از شک و تردیدند


 
 
بمب تبلیغات در جهان :پپسی روی کره ماه
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱
 
بمب تبلیغات در جهان :پپسی روی کره ماه
لوگوی پپسی را شامگاه 5 ژوئن در آسمان خاورمیانه روی کره ی ماه مشاهده نمایید !...


بمب تبلیغات در جهان :
به گزارش نیو نیوز بالاخره پس از مدتها شرکت پپسی توانست طرح تبلیغاتی خود برای تاباندن لوگوی پپسی بر روی کره ماه را که با مخالفت سازمان محیط زیست ملل متحد یو.اِن.ئی.پی مواجه بود را به مرحله ی اجرا برساند .
بر اساس این برنامه اولین پروژه ی آزمایشی تابش نور بر سطح کره ی ماه در تاریخ 5 ژوئن 2012 ...(16 خرداد 91) در منطقه خاور میانه که شرایط مناسب تری را برای انجام این کار دارا میباشد انجام خواهد شد .
زمان دقیق این پدیده ی غیرطبیعی و جالب شامگاه شانزدهم ژوئن به وقت ایران در ساعت 23:30 دقیقه است که در سرتاسر ایران نیز به صورت کامل قابل رویت خواهد بود . مدت تابش احتمالا تنها حدود 15 دقیقه به طول خواهد انجامید
در صورت موفقیت کامل پروژه ،این طرح تبلیغاتی به صورت رسمی در نقاط دیگر جهان توسط شرکت پپسی و احتمالا دیگر غول های عرصه ی تجارت جهانی اجرا خواهد


 
 
1390/3/12
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۱
 

........................


 
 
این واقعا در دانشگاه صنعتی شریف ؛دانشکده ریاضی اتفاق افتاده.!0
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٦:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۱
 


    چهار  دانشجو شب امتحان بجای درس خواندن به مهمونی و خوش گذرونی رفته بودند و هیچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند.

    روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه ای سوار کردند به این صورت که  سر و روشون رو کثیف و کردند و مقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود آوردند.

    سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودند و یکراست به پیش استاد رفتند.

    مسئله رو با استاد اینطور مطرح کردند که دیشب به یک مراسم عروسی خارج از شهر رفته بودند
    و در راه برگشت از شانس بد یکی از لاستیک های ماشین پنچر میشه و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشین به یه جایی رسوندنش و این بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسیدند کلی از اینها اصرار و از استاد انکار.

    آخر سر قرار میشه سه روز دیگه یک امتحان اختصاصی برای این 4 نفر از طرف استاد برگزار بشه،
    آنها هم بشکن زنان از این موفقیت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول میشن
    و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد میرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند!

    استاد عنوان میکنه بدلیل خاص بودن و خارج از نوبت بودن این امتحان باید هر کدوم از دانشجوها توی یک کلاس بنشینند و امتحان بدن که آنها به خاطر داشتن وقت کافی و آمادگی لازم با کمال میل قبول میک نند.
    امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بیست بود:
    .
    .
    .
    ..
    .
    ..
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .

    یک)   نام و نام خانوادگی:                          ?نمره

    دو )  کدام لاستیک پنچر شده بود؟           ??نمره
    الف) لاستیک سمت راست جلو
    ب) لاستیک سمت چپ جلو
    ج) لاستیک سمت راست عقب
    د) لاستیک سمت چپ عقب


 
 
طریقه سنتی تشییع جنازه در تبت
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٦:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۱
 


        در دین مردم تبت جسم انسان کاملا باید به طبیعت باز گردد و هرچه این کار با سرعت بیشتری صورت گیرد روح زودتر به آرامش رسیده و زندگی بعدی را (تناسخ) بهتر و والاتر آغاز میکند.ئم


 
 
جالب
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱
 

.l..,


 
 
ماشین های زیبا در تهران
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱
 

...


 
 
استاد سحری تولدت مبارک
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱
 

استاد سحری تولدت مبارک



 
 
اسپیدکمر1391/3/5
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱
 
اسپیدکمر

اولین پناهگاه ویا به عبارتی جانپناه ایران درسال 1326درارتفاعات شمال تهران باهمت وپشتکارکوهنوردان آن زمان درمحل اسپیدکمردرارتفاع 2810متری بین راه اسون وقله توچال ساخته شد.جانپناه اسپیدکمر تقریبادر کنارمسیرکوهپیمائی شیرپلابه ایستگاه5تله کابین قراردارد که از گردنه ایستگاه5 به خوبی قابل رویت است.بدلیل اینکه درآن زمان مسیرصعود به قله توچال ازمسیرسربند-اوسون-اسپیدکمروقله بود،این جان پناه بامصالحی که ازتهران تااوسون باقاطر وازآنجا تا محل اسپید کمر با کوله پشتی توسط کوهنوردان حمل شده بود درآن نقطه وبرای استراحت کوهنوردان ساخته شد.جانپناه اسپیدکمرکه بصورت مخروطی ودردوطبقه میباشددرسال 1327وباکوشش وسعی تعدادی از کوهنوردان به اتمام رسید وتا کنون نیز چندین مرتبه توسط کوهنوردان تعمیروباسازیشده است.با ساخت پناهگاه شیرپلا وتغیر مسیر صعود به قله توچال جانپناه اسپیدکمر چندان مورد استفاده قرار نمی گیرد


 
 
یاد آوری
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱
 

و.....