کوهستان

گروه کوهنوردی آدینه(آخرین روز هفته وروز خوش)

منطقه قرمزی بلوت
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱
 


 
 
فرشته ها میتوانند مرد هم باشند
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱
 


به سلامتی اون پدری که هنگام تراشیدن موی کودک مبتلا به سرطانیش گریه ی فرزندش رو دید


ماشین رو داد به دستش در حالی که چشمانش پر از گریه بود گفت : حالا تو موهای منو بتراش !


به سلامتی پدری که نمی توانم را در چشمانش زیاد دیدیم ولی از زبانش هرگز نشنیدم ...!!!

 
به سلامتی پدری که طعم پدر داشتن رو نچشید ،اما واسه خیلی ها پدری کرد

 
به سلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف میپوشه میره کارگری برای سیر کردن شکم بچه اش ،
اما بچه اش خجالت میکشه به دوستاش بگه این پدرمه !

 

 سلامتی اون پدری که شادی شو با زن و بچش تقسیم میکنه اما غصه شو با سیگار و دود سیگارش . . .

 

به سلامتی پدری که کفِ تموم شهرو جارو میزنه که زن و بچش کف خونه کسی رو جارو نزنن..


 
 
من که اشکم در آمد
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱
 

 ضمن تشکر از دوست عزیزم برای ارسال مطلب به این زیبایی  من که اشکم در آمد امیدوارم شما هم همینطور   پولش مهم نبوده هم داشتن چنین دلهایی غنیمته و هم بسیار آدم با هوشی بوده  هرکی بوده خوش به سعادتش انسان بزرگیه  مرید چنین انسانهایی هستم.
    چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , 3نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا 60-70 سالشون بود ,,

    ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از 8 سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم ,,

    به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده ,, خوب ما همگیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم, اما بلاخره با اصرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد , ,,,

    خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود , اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه 4-5 ساله ایستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه ,,

    دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم , دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش ,, به محض اینکه برگشت من رو شناخت , یه ذره رنگ و روش پرید ,, اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده ,, همینطور که داشتم صحبت میکردم پرید تو حرفم گفت ,, داداش او جریان یه دروغ بود , یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم,,

    دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم ,, همینطور که داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو ببینن که دارن با خنده باهم صحبت میکنن , پیرزن گفت کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ,, الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم ,,, پیر مرده در جوابش گفت , ببین امدی نسازیها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه 18 هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده ,,

    همینطور که داشتن با هم صحبت میکردن او کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین ,, پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار ,,

    من تو حالو هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس کردم دارم میمیرم ,, رو کردم به اسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن ,, بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین ,,

    ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاکه دیگه احتیاج نداشتیم ,, گفت داداشمی ,, پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نکنم ,, این و گفت و رفت ,,

    یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه , ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم ,,,, واقعا راسته که خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید


 
 
صدقه عمر را زیاد می کند
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱
 

کارگر خسته ای سکه ای از جیب کت کهنه اش درآورد تا صدقه دهد،ناگهان جمله ای روی صندوق دید و منصرف شد،"صدقه عمر را زیاد می کند"


 
 
هوارد کانکلین باسکرویل
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱
 

هوارد کانکلین باسکرویل


اسطوره مردانگی شهید راه آزادی و انسانی برجسته...........یادونامش گرامی باد ..
در پاسخ همسر کنسول آمریکا که از او خواسته بود از صف مشروطه خواهان جدا شود، ضمن پس دادن پاسپورتش، گفت: تنها فرق من با این مردم، زادگاهم است
و این فرق بزرگی نیست.
بود که دهم آوریل 1885 در نورث پلات ایالت نبراسکا متولد شد و در ایالت نیوجرسی تحصیل نمود.
او زمانی که 23 سال بیشتر نداشت یعنی در پاییز 1908 به دعوت مدرسه مموریال تبریز به منظور تدریس تاریخ به ایران آمد. ورود او به ایران با دوره ای که محمدعلی شاه در تهران مجلس را به توپ بست و اساس مشروطه را برچید و دوره استبداد صغیر را در ایران حاکم کرد، مقارن بود.باسکرویل در مدرسه تاریخ عمومی درس می داد، اما به خواست شاگردان مدرسه و معلمان مدرسه تدریس حقوق بین الملل را نیز برعهده گرفت. در همان دوران مردم تبریز به رهبری ستارخان و باقرخان برای اعاده مشروطیت به پاخاستند
.در زمانی‌ که تبریز بیش از یک سال توسط نیروهای دولتی با حمایت ارتش روسیه تزاری مهاسره بود و مردم آذوقه و دارو برای زخمیان نداشتند ، به آصع مشروطه خواهان آذربایجان پیوست ، و با ایجاد گره فوج نجات که هدفهش شکست محاصره تبریز و رساندن آذوقه و دارو به مردم بود
«باسکرویل» که دوره سربازی را در آمریکا دیده بود، به قول خودش به جای نقالی تاریخ مردگان تصمیم گرفت مشق نظامی به جوانان بیاموزد. در همین ایام مرگ سید حسن شریف زاده دوست و یار نزدیک باسکرویل چنان او را منقلب کرد
«باسکرویل» در روز 19 آوریل 1909 ( 30 فروردین 1288 ) هنگامی که یگانی 150 نفری از رزمندگان ملی گرا را در پیکار علیه نیروهای سلطنتی، رهبری می کرد با گلوله ای که قلب وی را در هم شکافت، در دم جان باخت، در حالی که تنها 9 روز از جشن تولد 24 سالگی او می گذشت. او در گورستان ارامنه تبریز به خاک سپرده شده است.چند سال بعد، شیخ محمد خیابانی سنگ قبری برای او تهیه کرده و بر مزارش می گذارد. برخی می گویند «هوارد باسکرویل» نخستین فردی است که برخی از وسایل مشتزنی را به ایران آورد و همین مسأله، مقدمه ای برای فعالیت این رشته در ایران بود


 
 
91/5/27
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱
 

 


 
 
تست
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۱
 


 
 
تندیس
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۱
 


در آغاز جنگ جهانی‌ یک سرباز پیش از آنکه به صحنه جنگ برود برای پیشگیری از دزدی، دوچرخه خود را به درخت کوچک خانه قفل می‌کند. سرباز هیچگاه به خانه بازنگشت. خانواده او برای یادبود فرزندشان دوچرخه را از درخت جدا نکردند


 
 
بعضی حرکات برای درمان اعجاز می کند!
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱
 
کشف شده که بعضی حرکات برای درمان اعجاز می کند!
 
یک تمرین ساده روزانه که می توان در هر ساعتی انجام داد، مزایای زیر را دارد:
 
درمان افسردگی و استرس
 تنظیم فشار خون
 تولید سروتونین، یعنی انتقال دهنده های عصبی که لذت و شادی را افزایش می دهند
 
فعال کردن گردش خون
 
درمان وحشت زدگی
رفع ترس وهراس
و بسیاری مزایای دیگر و
 

در کل هر دردی را درمان می کند. با این روش آشنا شوید


 
 
جناب خر
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱
 


 
 
نیما یوشیج
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱
 




علی اسفندیاری که بعدها نام خود را به نیما یوشج تبدیل کرد، در 21 آبانماه سال 1276 خورشیدی در دهکده یوش، واقع در ایالت نور بدنیا آمد. پدرش میرزا ابراهیم خان اعظام السلطنه، یکی از افراد دودمانهای قدیمی مازندران بود که در این منطقه به کشاورزی اشتغال داشت.

نیما خواندن و نوشتن را نزد ملای ده زادگاه خود، فرا گرفت و در تهران دوره مدرسه عالی سن لویی را به پایان رسانید. در مدرسه مراقبت و تشویق یک معلم خوشرفتار، نظام وفا، او را به خط شعر گفتن انداخت.

در ابتدا به سبک معمول و قدیم شعر می ساخت؛ اما پس از چندی راه تازه ای را در پیش گرفت و منظومه افسانه، سروده شده به سال 1300 خورشیدی، سبک تازه ای در ارائه محسوسات او است. نیما با وجود پیروی از وزن تساوی طولی، مصرع ها را ضروری ندید و قافیه را به حساب دیگری در کار گرفت و در شعر فارسی تحولی بنیادی ایجاد کرد.

نیما با وجود ارائه سبک و شیوه نو از مدافعان جدی ادب و هنر اصیل ایران بود و تا آخر عمر علاوه بر شعرهای نو، شعرهای سنتی نیز می سرود.

نیما یوشج در سال 1338بدرود حیات گفت.


ترا من چشم در راهم

ترا من چشم در راهم شباهنگام

که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم

تو را من چشم در راهم

شباهنگام در آن دم که دره ها چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم

تو را من چشم در راهم


 
 
گاره‌های فرهنگ حیوان دوستی را رواج دهیم‏
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۱
 


 
 
مدال ارتش امریکا در سال 1992 با نام خلیج فارس(مدرک)
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۱
 

مدال ارتش امریکا در سال 1992 با نام خلیج فارس


 
 
1392/5/20
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱
 


 
 
20مرداد تولد استاد هندی مبارک
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۱
 


 
 
جالب
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱
 

 


 
 
یک خر در افغانستان رئیس پلیس را کشت!
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱
 



شبه نظامیان در افغانستان امروز (دوشنبه) با کار گذاشتن بمبی بر روی یک خر در ولایت نمور در فاصله 360 کیلومتری از کابل یک رئیس پلیس منطقه‌ای را کشته و دو تن دیگر را مجروح کردند.

به گزارش ایسنا، به نقل از خبرگزاری شینهوا، دلاور شاه دلاور، رئیس پلیس ولایت نمور در گفت‌وگو با خبرگزاری شینهوا، اعلام کرد: شورشیان بر روی یک خر بمب کار گذاشته و آن را جلوی مقر فرماندهی منطقه "چهار سده" در افغانستان رها کردند. سپس به هنگام ورود رئیس پلیس به مقر فرماندهی از طریق کنترل از راه دور این بمب را منفجر کرده و او را کشتند.

دلاور با محکوم کردن این موضوع گفت که در این حادثه، خر مذکور نیز کشته شده است، وی افزود که شبه نظامیان طالبان نه تنها به حقوق انسان‌ها احترام نمی‌گذارد بلکه به حیوانات هم رحم نمی‌کنند.

وی همچنین گفت که در این حادثه 3 نیروی پلیس نیز مجروح شده‌اند.


 
 
کوهی زیبا- اولین عکس از مریخ
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱
 


 
 
ورژن جدید گدا
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۱
 

ورژن جدید


 
 
تست سمند
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۱
 



 
 
91/5/13
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۱
 

مسیر:دربند-شیرپلا-قله کلکچال-پناهگاه کلکچال-گلابدره-دربند


 
 
جریمه مزاحمت برای خانم ها در چین
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۱
 


 !!! CHINA : Penalty for those men who do disturb Women

در چین هرکی مزاحم دخترا بشه 12 ساعت باهاش اینکارو میکنن
 

تصورش رو کنید اگه در ایران هم اینکار بود همه رو درختا آویزون بودن.
 

 
 
شرق
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۱
 


 
 
کوله پشتی
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۱
 


 
 
آگهی فوت
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۱
 


آگهی فوت
 
 
یک روز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت 10 در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکاران‌شان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است. این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت10 به سالن اجتماعات کشاند.
رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!
کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشک‌شان مى‌زد و زبان‌شان بند مى‌آمد.
آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود: تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جز خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌های‌تان اثرگذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.
زندگى شما وقتى که رئیس‌تان، دوستان‌تان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمی‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان هستید.
 
جهان هر کس به اندازه وسعت فکر اوست.


 
 
تسخیر باغ میگون
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱
 

تصاویری از صحنه ورود عناصر گروهک آدینه به باغ بی دفاع پدر خانم آقا حمید


 
 
این یک آزمون بسیار جالب است
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱
 

 

این یک آزمون بسیار جالب است. خود دکتر فیل مک‌گرا(روان‌شناس معروفی که مجری یک برنامه فوق‌العاده پرطرفدار تلویزیونی است) در این آزمون نمره ۵۵ گرفته است. او این آزمون را روی اپرا وینفری، مجری معروف برنامه تلویزیونی، انجام داده که نمره ۳۸ گرفته است.
به ۱۰ سوال ساده زیر پاسخ دهید تا ببینید شما چه نمره‌ای در این آزمون به دست می‌آورید و تفسیر آن چیست.
تذکر مهم: به سوال‌ها براساس آنچه که امروز هستید پاسخ دهید، نه آنچه که در گذشته بوده اید .
start
 

 
 
6 تیرماه 1391
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱
 

قلعه دختر(آدران قصران)

قلعه دختر در عصر ساسانی و به فرمان اردشیر و به نام ناهید ایزد دختر زردشتی بنا شده است. ساختمان آن را دو طبقه و از سنگ و کلوخ ساخته اند که در آن تزیینات گچبری نیز به کار رفته است. آنچه اکنون از آن بنا دیده می شود بقایای دو تالا ر و یک دالا ن از طبقه اول است. طول تالا ر ها 4 متر و 60سانتیمتر و عرض تالا ر غربی 3 متر و 15 سانتیمتر و عرض تالا ر شرقی 2 متر و 60 سانتیمتر است. پهنه ای که آتشگاه روی آن ساخته شده به شکل مربعی است که اضلا ع آن هر یک حدود 10 متر و شیب آن از جنوب به شمال قریب به 80/1 متر است که از مصالح فشرده سنگ و ملا ت گچ شیب را پر کرده اند. ابعاد کل این بنای مربع شکل 10 متر و 95 سانتیمتر در 9 متر و 90 سانتیمتر است.

این آدران یکی از آتشگاه های گستره تهران است به روزگار ساسانی و بر فراز قله ای با بیش از سه هزار متر ارتفاع از سطح دریا در غرب آبادی شکراب و شرق شهرستانک و شمال توچال واقع بوده که اکنون آثار خراب شده بقای آن در محل باقی است. به روزگار آبادانی آدران قصران، روحانیون خدمتگزار آن در آبادی شکراب سکنی داشتند، یعنی این آبادی <آدریان> آدران قصران بوده است.
اکنون بسیاری از کوهنوردانی که با قلل مختلف شمیران آشنایی دارند آدران قصران را با نام <قلعه دختر> که در شمال قله توچال قرار دارد می شناسند، حال آنکه تمامی نام های یاد شده را در متون قدیم و نوشته های جدید می توان یافت. قلعه دختر در انتهای راه آسفالته ای است که از راه تهران- فشم جدا شده و با گذشتن از اوشان، ماهیچال، باغ گل، ایگل، آهار و شکراب به گردند شهرستانک و قلعه دختر می رسد.


 
 
91/4/30
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۱
 


 
 
سالگرد زنده یاد لیلا اسفندیاری
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱
 

سالگرد زنده یاد لیلا اسفندیاری