کوهستان

گروه کوهنوردی آدینه(آخرین روز هفته وروز خوش)

یادبگیریم
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۱
 


 
 
قله دماوند تا 200 سال آینده از بین می رود
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱
 

قله دماوند که نمادی از ایران به شمار می رود ، تا 200 سال آینده از جغرافیا به تاریخ منتقل می شود. این ، نتیجه محاسبات دکتر اسماعیل کهرم ، فعال و متخصص محیط زیست است.

به گزارش خبرگزاری ایران نیوز24،این استاد محیط زیست که در یک گفت و گوی زنده رادیویی شرکت کرده بود ، با ابراز نگرانی از آینده قله دماوند گفت: معدن های "پوکه" سال هاست که پیکره دماوند را می تراشند و از بین می برند به گونه ای که در هر روز بین 500 تا 800 کامیون از کوه دماوند ، پوکه می برند و باعث نااستواری این قله می شوند. ادامه این روند در دراز مدت ، باعث از بین رفتن تدریجی دماوند خواهد شد.

وی افزود: چراهای بی رویه نیز پوشش گیاهی دماوند را از بین می برد و موجب فرسایش خاک ان می شود. به علاوه اعزام مکرر گروه های چند هزار نفری به این قله ، آسیب های متعددی را بر آن وارد می کند.

کهرم تصریح کرد: بر اساس محاسباتی که انجام داده ام ، اگر وضعیت نگهداری دماوند به همین شکل ادامه یابد و از جمله فکری به حال برداشت های کلان پوکه از این کوه نشود ، ظرف مدت 200 سال ، قله دماوند از بین خواهد رفت و ما ، چیزی بدین نام نخواهیم داشت.

ابراز نگرانی این استاد محیط زیست راجع به سرنوشت قله دماوند در حالی است که سال هاست دوستداران محیط زیست ، نسبت به برداشت های وسیع پوکه از معادن دماوند به ویژه در ارتفاعات بالا ، هشدار می دهند ولی این روند همچنان ادامه دارد.

پوکه ، در ساختمان سازی به کار می رود و دماوند یکی از منابع این ماده معدنی است. با این حال ، به دلیل ساختار خاک این کوه ، که انسجام و چسبندگی ندارد ، هر گونه فعالیت معدنی در آن که مستلزم حفاری های متعددی و راه سازی های وسیع برای رسیدن به معدن است ، باعث ریزش تدریجی کوه می شود. این مساله در ارتفاعات بالاتر ، نمود بیشتری دارد و خطرناک تر است.

با توجه به ارزش اندک پوکه معدنی در برابر اهمیت قله دماوند ، فعالان محیط زیست خواستار آنند که فعالیت معادن پوکه به ویژه در ارتفاعات متوقف شود زیرا کنده شدن روزانه صدها کامیون از پیکر این کوه و ریزش های ناشی از آن ، آینده ای جز تخریب گستره این قله و از بین بردن آن نخواهد داشت


 
 
آبشارهای خون
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱
 
 

آبشارهای خون

آیا تاکنون با پدیده‌ای تحت عنوان «آبشارهای خون» در طبیعت برخورد کرده‌اید یا نام آن به گوش شما رسیده است.

در منطقه «ویکتوریا» در شرق قطب جنوب محققان و کاشفان مناطق مختلف قطب به آبشارهایی برخورد کرده‌اند که از آنها به جای آب بی‌رنگ و بویی که ما با آن برخورد داریم، آب قرمزمانند خون از برخی شکاف‌ یخ‌های قطبی به بیرون فوران می‌کرد و همین موجب شد تا محققان به محض برخورد با این آبشارها بر آنها نام «آبشار خون» را بگذارند.

 

دانشمندان دلیل قرمزی این آب‌ها راماده «اکسید آهن» موجود در این آب‌ها می‌دانند. تحقیقات صورت گرفته توسط دانشمندان نشان داد که بیش از 17 نوع موجود میکروسکوپی از انواع باکتری‌ها در این آب‌ها زندگی می‌کردند.

 


 
 
رویای بازگشت ماموتها تحقق یافت
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱
 

یک تیم بین‌المللی به سرپرستی محققان روس، موفق به کشف بقایای نسبتا سالم یک ماموت شده‌اند که امیدها را برای یافتن سلول‌های زنده و شبیه سازی این حیوان ماقبل تاریخ افزایش داده است.

به گزارش اایران نیوز24، در پروژه اکتشاف Yana2012‌ در منطقه یاکوتیا در ساحل همجوار قطب شمال، محققانی از کشورهای آمریکا، کانادا، کره جنوبی، ‌سوئد و انگلیس با دانشمندان روس همکاری داشته اند.
محققان در این پروژه موفق به کشف بقایای نسبتا سالم یک ماموت شامل خز و مغز استخوان با هسته سلول کامل در عمق پنج تا شش متری لایه پرمافراست سیبری شده اند که می تواند حاوی مواد لازم برای شبیه سازی این گونه منقرض شده باشد.
به گفته پروفسور «سیمون گریگوریف» از محققان دانشگاه فدرال «نورث ایست» و سرپرست تیم تحقیقاتی، برای شبیه سازی ماموت به سلول‌های زنده نیاز است که امکان تکثیر به هزاران سلول جدید را فراهم می‌کند و سلول‌ها برای زنده ماندن به دمای ثابت منفی چهار تا منفی 20 درجه نیاز دارند.
درحالیکه برخی رسانه ها از کشف سلول‌های زنده خبر داده‌اند،‌ پروفسور «گریگوریف» تأکید می‌کند: تاکنون موفق به کشف سلول‌های زنده در این بقایا نشده‌ایم و ترجمه اشتباه لغت «دست نخورده» (intact)‌ به واژه «زنده» (living) از زبان روسی به انگلیسی باعث بروز این اشتباه شده است.
محققان تاکنون تنها سلول های دست نخورده ای با هسته سلولی کامل کشف کرده اند و پروفسور «هوآنگ وو سوک»، محقق برجسته کره جنوبی بزودی کار بررسی زنده بودن این سلول ها را آغاز می کند.
در اکتشافات قبلی در این منطقه بقایای یک بچه ماموت ماده به نام Yuka‌ با قدمت 40 هزار ساله و در سال 2007 نیز لاشه نسبتا سالم بچه ماموت دیگری به نام Lyuba‌ کشف شدند.

 
 
شماچکار میکردید
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۱
 
 
پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدودا دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود، به همسرش گفت که در بطری را ببندد و آن را در قفسه قرار دهد. مادر پرمشغله موضوع را به‌کل فراموش کرد.
پسربچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد، به سمتش رفت و همۀ آن را خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت‌زده شد و بسیار از این‌که با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.
وقتی شوهر پریشان‌حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته، رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه به زبان آورد.
فکر می‌کنید آن سه کلمه چه بودند؟
شوهر فقط گفت: «عزیزم دوستت دارم!»
عکس‌العمل کاملا غیرمنتظرۀ شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته‌ای برای خطاکار دانستن مادر وجود نداشت. به‌علاوه، اگر او وقت می‌گذاشت و خودش بطری را سر جایش قرار می‌داد، شاید آن اتفاق نمی‌افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود نداشت. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده بود و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت، دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. و آن‌‌ همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.
گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک رخداد صرف می‌کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می‌شناسیم؛ و فراموش می‌کنیم که می‌توانیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی داشته باشیم. در ‌‌نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان‌ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته‌هایتان را گرامی بدارید. غم‌ها، درد‌ها و رنج‌هایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.
اگر هرکسی می‌توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می‌داشت.

حسادت‌ها، رشک‌ها و بی‌میلی‌ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آن‌چنان هم که شما می‌پندارید حاد نیستند.


 
 
تنگه واشی
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۱
 


 
 
91/6/24
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۱
 


 
 
جالب
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱
 


 
 
تلخ تر از تلخ
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱
 
به سلامتی پسری که پولهای مچاله شدشو اروم گذاشت جلوی فروشنده و گفت:
برای روز پدر یک کمربند می خوام..
فروشنده:چه جنسی باشه؟
پسر کوچولو:
..
..
..
..
..
..
..
..
فرقی نمیکنه فقط دردش کم باشه...
 
 
مرد سرت رو بالا بگیر از چی‌ خجالت میکشی؟
خجالت را باید کسانی‌ بکشند که نان را از سفره تو دزدیده‌اند
و حساب بانکی شان را در کشورهای دیگر پر کردند.
خجالت را باید کسانی‌ بکشند
که هر لحظه فریاد عدالت عدالت سر می دهند
و غیر از ریا چیزی برای زندگی ندارند!
 
 
تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم
باز نه زخمهای من خوب میشود
نه زخمهای تو ... ! ! !
 
 
 
 
کودکی به پدرش گفت: «پدر دیروز سر چارراه حاجی فیروز دیدم.
بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولی پدر،من خیلی از او خوشم آمد،نه به خاطر
اینکه ادا در می آورد و می رقصید،به خاطر اینکه چشم هایش خیلی شبیه تو بود ...»
از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چارراه می دیدند ...
 
 
 
خداوندا .....
قیامتت را بر پا کن!!!
تو اگر خسته نشده ای ، ما عجیب خسته ایم ..
 

 
 
انشای دانش آموز کلاس دوم دبستان
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱
 

ما حیوانات را خیلی دوست داریم، بابایمان هم همینطور. ما هر روز در مورد حیوانات حرف میزنیم، بابایمان هم همینطور.
بابایمان همیشه وقتی با ما حرف می زند از حیوانات هم یاد میکند، مثلا امروز بابایمان دوبار به ما گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟و هر وقت ما پول می خواهیم می گوید؛ کره خر مگه من نشستم سر گنج؟
چند روز پیشا وقتی ما با مامانمان و بابایمان می رفتیم خونه عمه زهرا اینا یک تاکسی داشت می زد به پیکان بابایمان. بابایمان هم که آن روی سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوری گوساله؟ آقاهه هم گفت؛ کور باباته یابو، پیاده می شم همچین می زنمت که به خر بگی* زن دایی .
بابایمان هم گفت: برو بینیم بابا جوجه و عین قرقی پرید پایین ولی آقاهه از بابایمان خیلی گنده تر بود و بابایمان را مثل سگ کتک زد.
بعدش مامانمان به بابایمان گفت؛ مگه کرم داری آخه؟ خرس گنده مجبوری عین خروس جنگی بپری به مردم؟


 
 
فقط در ایران
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱
 


 
 
این جا که من هستم کجاست
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱
 
فقط 1% جمعیت دنیا رو داریم، اون‌وقت 30% کشته‌های سوانح هوایی دنیا مال ماست 



سوار هواپیما بشی انگار سوار عزرائیل شدی؛ بعضی ها راس میگن که دیگه بلیط دوطرفه رفت و برگشت بخری ریسک داره، باید فقط یه‌طرفه خرید که ضرر توش نباشه! 



ساعت دوازده شب چنان برفی اومد که نگو، بعد یهو ابرا رفتن برفا آب شد کم مونده بود خورشیدم نصفه شبی طلوع کنه...



بچه‌ها دور هم جمع شدن مثلا دارن می‌جنگن، بهشون می‌گم اسم چند تا پهلوان ایرانی رو بگین، می‌گن: اسپایدرمن، جومونگ، مختار!



پول شارژ باطری موبایلمون از پول کارت شارژش بیشتر میشه،


پلوپز خریدم، ساخت ایران (نمی‌گم کدوم شهر تا توهین حساب نشه!) روش نوشته «اتوماتیک» ولی توی دفترچه‌اش نوشته: اگه ته‌دیگ قهوه‌ای کمرنگ دوست دارین نیم ساعت، قهوه‌ای پررنگ 45 دقیقه و قهوه‌ای تیره یک ساعت صبر کنین و بعد پلوپز رو خاموش کنین!



می‌ریم تو مغازه می‌پرسیم آقا شارژ دوتومنی ایرانسل چند؟



صندوق پیشنهادات و انتقادات گذاشتن تو بیمارستان، پره پوله.




مدیر باغ وحش پارک ارم تهران گفته مرگ ببر سیبری ممکن است ناشی از مصرف «گوشت خر» باشد. یعنی ما از ببر هم پوست کلفت‌تریم؟!



زنگ زدم ۱۳۴ (سامانه هواگو) برای هواشناسی، میگه هوا هم اکنون صاف تا قسمتی ابری همراه با افزایش ابر، وزش باد و گردوغبار، با بارش پراکنده برف و باران و مه صبحگاهی.



ماشین صفر رو از کمپانی تحویل گرفتیم، تا برسیم پمپ بنزین، بنزینش تموم شد؛



رفتم کلانتری میگم گوشیم رو گم کردم. میگه کجا گم گردی؟ میگم پارک. میگه چرا رفتی پارک؟؟؟؟



دختر 11 ساله به مامانش میگه: "آخه تو از عشق چی می‌دونی؟"،



ساعت ۶ صبح از ایرانسل اس‌ام‌اس اومده: با شارژ ۹۰۰۰ تومان دیگر، برنده‌ی ۲۱۰ تومان شارژ هدیه خواهید شد!



دانشگاه می‌زنن شروع سال تحصیلی یک مهر، استاداش بیست مهر میان، دانشجوهاش یه ماه بعدش!



آمار جراحی بینی انجام شده در تهران 23 برابر کل قاره آسیا است،



با هر کی دوست می‌شیم، همون هفته تولدشه.



پوشک‌ِ بچه از غذایِ بچه گرون‌تره!



یه میلیون وام میخوایم بگیریم، میگن ده میلیون پول باید تو حسابت باشه!



مسئول خوابگاه میگه چرا دیر اومدی؟ میگم کلاس زبان بودم مامانم در جریان هست. میتونین زنگ بزنین بپرسین.. میگه از کجا معلوم؟ شاید خودت و مامانت از قبل با هم هماهنگ کرده باشین!!!



اس‌ام‌اس خالی ارسال می‌کنی انگلیسی حساب می‌کنن،



همین روزهاست که گداها با یه دستگاه کارت‌خوان بیفتن دنبالمون!



دزدگیر ماشینمو دزدیدن!



طرف سر هیچ‌کدوم از کلاس‌های دانشگاه نمیره اما هر ترم سر کلاس تنظیم خانواده بدون غیبت حاضر می‌شه!



یارو دیگه تو خیابون نون جلو پاش میبینه بوس نمیکنه بزاره کنار، برمیداره میخوره!
 
  ؟!!!!!!!!!!؟!؟!؟!
 
 

 
 
متجاوز به نوامیس مردم در خیابان دستگیر شد
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱
 

متجاوز به نوامیس مردم در خیابان دستگیر شد

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
 
 

 
 
10 قانون مضحک از سراسر جهان
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱
 
 
10. چین
سیاست تک فرزندی
 
به احتمال زیاد این قانون، شناخته شده ترین قانون در این لیست است چون بحث های بسیاری را در مطبوعات جهان بر انگیخته است. قانون تک فرزندی در سال 1987 به تصویب رسید و انتظار می رفت که بتواند جلوی رشد سریع جمعیت را در چین بگیرد. به واسطه ی این قانون از زوج هایی که صاحب بیش از یک فرزند شوند مالیات های سنگینی گرفته می شود. جنبه ی اخلاقی این قانون مورد بحث است؛ طرفداران این قانون می گویند به این وسیله کشور چین موفق شده است که قدم بزرگی در مسئله ی انفجار جمعیت بردارد و نه تنها در کشور چین بلکه در جهان هم تأثیر گذار باشد. از طرف دیگر مخالفان این قانون عقیده دارند منع کردن زوج ها از داشتن خانواده ای که ممکن است بخواهند داشته باشند از نظر اخلاقی اشتباه است؛ علاوه بر این آمار سقط جنین هم بسیار بالا رفته زیرا اکثر خانواده ها مایلند که فرزندشان پسر باشد. گروه های بسیاری بر علیه این قانون مبارزه کرده اند وتنها زمان نتیجه ی آن را مشخص خواهد کرد.
 
9. یونان
ممنوعیت بازی های رایانه ای
 
این قانون برای اولین بار در تاریخ 3 سپتامبر 2002 معرفی شد و در ابتدا تنها ممنوعیت بازی های رایانه ای در کافی نت ها و اماکن عمومی بود تا بتواند از قمار های غیرقانونی جلوگیری کنند. اما این قانون در تاریخ 8 دسامبر 2003 تصحیح شد و در پی آن هرگونه بازی کامپیوتری ممنوع شد. دلیل این ممنوعیت آن بود که قانون گذاران عقیده داشتند به سختی می توان بین بازی هایی که برای قمار از آنها استفاده می شود و سایر بازی ها تفاوت قائل شد بنابر این همه ی بازی های کامپیوتری ممنوع شدند. شاید تصور ممنوعیت بازی های کامپیوتری بسار سخت باشد چون سالانه میلیون ها نسخه از انواع آنها در جهان به فروش می رسند اما گروه هایی هم در آمریکا هستند که مخالف بازی های کامپیوتری هستند مثلاً گروه "مادران مخالف اعتیاد و خشونت بازی های کامپیوتری" (MAVAV)، که هدفشان ممنوع شدن بازی های کامپیوتری در کشور هایی مثل آمریکا است زیرا عقیده دارند خشونتی که در این بازی ها وجود دارد باعث افزایش جرم و جنایت و مشکلات روانی در کودکان و نوجوانان شده است.
 
8. فرانسه
هیچ کس حق ندارد خوکش را ناپلئون بنامد.
 
ژنرال فرانسوی ناپلئون بناپارت که بیشتر قسمت های اروپا را در سالهای 1799 تا 1815 فتح کرد برای فرانسوی ها بسار محترم بوده. از طرفی در کتاب معروف جورج اورول به نام مزرعه ی حیوانات خوکی به نام ناپلئون است که البته استالین را معرفی می کند اما در عین حال باعث بوجود آمدن این قانون هم شده است. در فرانسه حتی در بیشتر مواقع اسم این خوک در کتاب "سزار" است و نه ناپلئون. همه ی این ناراحتی ها به خاطر این است که در این کتاب ناپلئون مثل استالین معرفی شده و نه به خاطر اینکه یک خوک است. البته امروزه بیشتر مردم به این قانون می خندند و کمتر کسی آن را می داند چه برسد به اینکه آن را رعایت کنند.
 
7. آلمان
بالش یک سلاح منفعل تلقی می شود
 
اگر با یک فرد گردن کلفت مواجه شوید ترجیح میدهید که با بالش به شما حمله کند یا با چاقو؟ احتمالاً جوابتان بالش است اما در آلمان بر عکس این تصور رواج دارد چون بالش نوعی سلاح است. شاید اگر با سنگ پر شده باشد یا از آن برای خفه کردن دشمن استفاده شود بتوان اسم سلاح بر روی آن گذاشت اما مسلماً برای دفاع از خود یک اسلحه کارآمد تر از یک کیسه ی نرم است.
 
6. رژیم صهیونیستی
در روز سبت (شنبه) فروبردن دست در بینی ممنوع است.
 
اسرائیل کمی بعد از جنگ جهانی دوم بوجود آمد تا محلی باشد به اصطلاح برای یهودیان که بتوانند بدون ترس از آزار و اذیت در آن زندگی کنند. این کشور تقریباً از زمانی که بوجود آمده با همسایه ی خود در جنگ بوده است و در جهان بخاطر موضوعاتی مثل حقوق فلسطینیان بسار مورد بحث بوده است. اما قانون از این قرار است که در روز شنبه خاخام یهودی مردم را از فروبردن دست در داخل بینی منع می کند. این قانون واقعی است نه فقط به این دلیل که کار بدی است بلکه به این دلیل که این کار ممکن است باعث خونریزی بینی شود و به این ترتیب باعث شکسته شدن قانون شرعی حرمت روز سبت می شود. بنابر این تنها مربوط به پیروان دین یهودی است و سایر شهروندان از آن معاف هستند.
 
5. سوازیلند
پوشیدن شلوار برای دختران ممنوع است.
 
سوازیلند یکی از فقیر ترین کشور های جهان است که در آن میانگین طول عمر افراد 30 تا 35 سال است. کنترل حکومت به دست یک دیکتاتور فاسد وتشنه ی قدرت، شاه مسواتی سوم است که چندین قانون عجیب را در تلاش برای زنده کردن ارزش های گذشته، به تصویب رسانده است. در این قانون زنان با مردان برابر نیستند و پست تر به حساب می آیند بنابر این اجازه ی پوشیدن لباس هایی شبیه لباس مردان را ندارند واگر زنی باشلوار در مجامع عمومی دیده شود سربازان با خشونت آن لباس را از تن وی خارج کرده و وی را تحقیر می کنند.
 
4. آمریکا/ کالیفرنیا
منع جفت گیری حیوانات در مکان های عمومی
 
حیوانات از جفت گیری کردن در شعاع 460 متری هر رستوران، مدرسه یا کلیسا ممنوع هستند. هرچند هیچ دلیل منطقی برای ان ذکر نشده و تا به حال هم دیده نشده که نگهبانانی در اطراف این مکان های خاص باشند و حیوانات را از این کار منع کنند. به نظر می رسد که این قانون به نظر ساکنان این ایالت احمقانه است و کسی در اجرای آن تلاشی نمی کند.
 
3. فیلیپین
قانون پلاک ماشین ها
 
این قانون از آن جهت جالب است که بشیار جزئی و مشخص است. به موجب این قانون ماشین هایی که نمره ی پلاک آنها با 1 یا 2 تمام می شود روز های دوشنبه، شماره های 3و 4 روزهای سه شنبه شماره های 5و 6 روز های چهار شنبه ، 7 و8 روز های پنج شنبه و 9و0 روز های جمعه اجازه ی تردد در جاده ها را ندارند. دلیل تصویب چنین قانونی احتمالاً برای تشخیص حویت و موقعیت افراد بوده؛ البته اجرای آن بسیار مشکل بوده و مشخص است که قابل پیگیری نیست.
 
2. ژاپن
احترام به قانون ازدواج
 
این قانون نسبت سایر نمونه های این لیست چندان هم مضحک وعجیب نیست اما ممکن است از نظر برخی افراد باورنکردنی باشد. این قانون احترام شدیدی را که افراد ژاپنی به مسئله ی ازدواج دارند نشان می دهد که به موجب آن ، برادر بزرگتر حق دارد از نامزد یا دوست دختر برادر کوچکترش خواستگاری کند و هر دو نیز باید موافقت کنند. قانون های مشابه بساری در سایر کشور های آسیایی وجود دارد که نشان دهنده ی احترامی است که افراد آسیایی به فرهنگ و تمدن چندین هزار ساله ی خود و امر ازدواج دارند.
 
1. انگلستان
مردن در مجلس پارلمان
 
بریتانیای کبیر هم در سراسر اروپا به خاطر داشتن چندین قانون مضحک و احمقانه معروف است، قدمت این قوانین به چند صد سال قبل باز می گردد. یکی از این قوانین ممنوعیت مردن در مجلس پارلمان است. این قانون که البته امروزه چندان هم تأثیری ندارد به خاطر بی معنی بودنش مورد تمسخر بوده است؛ چون اگر این اتفاق بیافتد نمی توان فرد قانون شکن را مجازات کرد. آیا اگر یکی ازاعضای پارلمان به خاطر سکته ی قلبی یا هر بیماری دیگری ناگهان غش کند و به کمک فوری نیاز داشته باشد، افراد امدادگر ابتدا او را به خارج از ساختمان منتقل می کنند و بعد کمک به وی را آغاز می کنند؟ به لطف ملکه این قانون دیگر موءثر نیست.
 
+ روسیه
استالین زنده است

 
 
ژوزف استالین، دیکتاتور شوروی در جریان جنگ جهانی دوم بود که برلین رافتح کرد و به جنگ با نازی ها خاتمه داد. با کمک وی روسیه به یک قطب صنعتی و ابر قدرت تبدیل شد اما در این راه میلیون ها نفر را قتل عام کرد، بطوریکه نزدیک ترین افرادش نیز در امان نبودند. از او به عنوان بزرگترین قاتل در تاریخ بشر یاد می شود و تخمین زده می شود که دستور قتل عام 20 تا 60 میلیون نفر را صادر کرده باشد. با این حال در روسیه هنوز هم این رهبردیکتاتور محترم قابل احترام و عزیز است. به طوری که در برخی قسمت های روسیه بر اساس قانون افراد موظف هستند که اسم دوم فرزندان پسر خود را استالین بنامند. (حد اقل در آلمان پسرها را هیتلر نامگذاری نمی کنند.)

 
 
توجه
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۱
 


 
 
91/6/17
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱
 


 
 
نقل قول
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱
 


 
 
۱۱۲
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۱
 

شاید این روزها کمتر کسی باشد که کاربرد شماره‌هایی مانند ۱۱۰،۱۱۵،۱۲۵ و غیره را در شرایط اضطراری نداند اما با این وجود ممکن است بسیاری از مشترکان تلفن همراه آشنایی چندانی با شماره ۱۱۲ نداشته باشند.

به گزارش ایتنا از ایسنا، فرض کنید در شرایطی قرار گرفته‌اید که جان کسی در خطر است، حادثه‌ای ناگوار رخ داده، می‌خواهید به آتش‌نشانی اطلاع بدهید و یا به کمک فوری پلیس نیاز دارید؛ قطعأ در اولین اقدام از تلفن‌همراه خود برای تماس با مراکز مربوطه نظیر پلیس، آتش‌نشانی و اورژانس استفاده می‌کنید. اما به هر دلیلی ممکن است این اقدام به طور طبیعی میسر نشود.

با بهره‌گیری از یک شماره می‌توانید حتی در زمان‌هایی که تلفن‌همراه شما از شبکه خارج شده باشد و هیچ نوع ارتباطی بین گوشی شما و شبکه تلفن‌همراه برقرار نباشد با مرکز فوریت‌های اضطراری تماس بگیرید.

زمان‌هایی که گوشی شما قفل شده و پسورد آن را به یاد نمی‌آورید. حتی هنگامی که سیم‌ کارت شما سوخته باشد و یا اصلأ سیم‌کارتی در اختیار نداشته باشید و گوشی شما بدون سیم‌ کارت روشن باشد. در این موارد و کلیه موارد نظیر آن با استفاده از این ترفند می‌توانید با مراکز فوریت‌های اضطراری تماس بگیرید.

برای رسیدن به این هدف کافی است در هر یک از شرایط فوق‌ ذکر شده، با شماره ۱۱۲ (بدون پیش‌شماره) تماس بگیرید. این شماره که مدتی است در کشور ما نیز فعال شده، یک شماره بین‌المللی جهت استفاده از تلفن همراه در مواقع اضطراری است. پس از تماس با این شماره به اپراتور مربوطه وصل شده و می‌توانید وضعیت اضطراری خود را تشریح کرده و تقاضای کمک کنید.

همان‌طور که گفته شد برای تماس با این شماره، نیازی به سیم‌کارت و حتی شبکه همراه نیز ندارید. حتی اگر گوشی شما در حالت Lock هم باشد باز هم می‌توانید این شماره را بگیرید.


تنها به چند نکته مهم دقت کنید:
اگر سیم‌ کارت ندارید و یا سیم‌کارت شما همراه اول است، به هیچ عنوان بدون دلیل و جهت آزمایش این شماره با ۱۱۲ تماس نگیرید. چرا که بلافاصله به اپراتور مربوطه وصل شده و با او صحبت می‌کنید. در نتیجه جهت تست و آزمایش، بی‌جهت به این شماره تماس نگیرید.

در سیم‌کارت‌های ایرانسل در صورت تماس با ۱۱۲، به یک سامانه گویا وصل می‌شوید که از شما درخواست می‌کند مرکز مورد نیاز خود را وارد کنید تا به آن وصل شوید.

همچنین دقت کنید در مواقع غیراضطراری که تماس به طور مستقیم با مراکزی نظیر ۱۱۰، ۱۲۵ و ۱۱۵ امکان پذیر است، از ۱۱۲ استفاده نکنید.

 
 
گزارش لحظه به لحظه بعد از خوردن یک نوشابه!!
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩۱
 

 

10 دقیقه بعد: 10 قاشق چای خوری شکر وارد بدنتان میشود،میدانید چرا با وجود خوردن این حجم شکر دچار استفراغ نمی‌شوید؟چون اسید فسفریک،طعم آن را کمی میگیرد و شیرینی اش را خنثی میکند.
 
20 دقیقه بعد: قند خونتان بالا میرود و منجر به ترشح ناگهانی و یکجای انسولین می شود،کبدتان شروع میکند به تبدیل قند به چربی تا قند خون بیشتر از این بالا نرود.
 
40 دقیقه بعد: حالا دیگه جذب کافئین کامل شده،مردمکهای چشم گشاد می شود،فشار خونتان بالا میرود و در پاسخ به این حالت،کبدتان قند را به داخل جریان خون رها می‌کند.گیرنده های آدنوزین مغز حالا بلوک می شوند تا از احساس خواب آلودگی جلوگیری کنند.
 
45 دقیقه بعد: ترشح دوپامین افزایش پیدا میکند و مراکز خاصی در مغز حالت سرخوشی ایجاد میکنند،تحریک میشوند.این همان مکانیسمی است که در مصرف هروئین منجر به ایجاد سرخوشی می‌شود.
 
60 دقیقه بعد: اسید فسفریک موجود در نوشابه،داخل روده کوچک،به کلسیم،منیزیم و روی میچسبد.متابولیسم بدن افزایش پیدا میکند.میزان بالای قند خون و شیرین کننده های مصنوعی،دفع هر چه بیشتر کلسیم را از طریق ادرار باعث می‌شوند.
 
مدتی بعد: کافئین در نقش یک داروی مدر (ادرار آور) وارد عمل میشود.حالا دیگر کلسیم و منیزیم و رویی که قرار بود جذب بدن شود،بیش از پیش از طریق ادرار دفع می‌شوند و به همراه آن مقادیر زیادی آب،سدیم و دیگر الکترولیت ها نیز از دست می‌رود.
 
مدتی بعدتر: کم کم آن غوغایی که در بدنتان ایجاد شده بود فروکش می‌کند و نوبت به افت قند می‌رسد.در این مرحله یا خیلی حساس و تحریک پذیر میشوید یا خیلی کرخت و بی حال.حالا دیگر تمام آن آبی را که از طریق نوشابه وارد بدن خود کرده بودید دفع کرده اید،آبی که میشد به جای اسید و کافئین و شکر ،حاوی مواد مفیدی برای بدنتان باشد.تا چند ساعت بعد اثر کافئین هم از بین میرود و شما هوس یک نوشابه دیگر میکنید.

 
 
عجیب ترین ماهی دنیا: ماهی انسان نما!
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩۱
 
اینبار ماهی اسبی شاخدار قانون طبیعت را نقض کرده و چهره ای شبیه به انسان به خود گرفته است.در واقع، سر این ماهی به گونه ایست که را بطرزی عجیب مانند چهره انسان ناراضی به نظر می رسد...

 سیستم بدنی ماهی ها سراسر آبهای شور یا شیرین دنیا، به گونه ایست که به طور کلی با سایر جانوران متفاوت می باشند.این تفاوت هم از لحاظ ظاهری مشهود بوده و هم اینکه از جهت سیستم داخلی بدن نیز به دلیل داشتن آب شش و ... با جانوران خاکی تفاوت دارند.

اما اینبار ماهی اسبی شاخدار این قانون طبیعت را نقض کرده و چهره ای شبیه به انسان به خود گرفته است.

گونه ای جدید از ماهی های شاخدار که در آبهای گرمسیری زندگی می کنند، به تازگی توسط برخی افراد بومی منطقه شکار شده و در کمال تعجب بینی بزرگ وی را مشاهده کردند.در واقع، سر این ماهی به گونه ایست که را بطرزی عجیب مانند چهره انسان ناراضی به نظر می رسد.

البته مقصود از بینی،دقیقا نقش بینی در بدن با همان کارآیی نیست،بلکه این جسم ناهمگون به صورت شاخی بر بالای سر این ماهی قرار گرفتهاست؛اما محل قرار گیری این شاخ، بینی یک انسان را برای آدمی تداعی می کند.

پیشتر نیز اینگونه از ماهی ها شناخته شده بودند، اما این گونه استثناء به عقیده دانشمندان به دلیل جهش ژنتیکی دماغی درازتر دارند.

این  گونه ماهی ها اغلب در در بین گیاهان خودرو در اقیانوس هند و اقیانوس آرام یافت می شود.طول آنها می تواند به حدود 25 اینچ برسد و غذایش بر روی جلبک ها و موجودات کف دریا تأمین می شود.


 
 
مرغی که پس از سر بریدن به زندگی ادامه داد!
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩۱
 


مرغی که پس از سر بریدن به زندگی ادامه داد!

 
در اکتبر سال 1945 خانم أولسون همسر یک مزرعه دار اهل کلورادوسر مرغی را برا تهیه غذا برید.
پس از این کار مرغ از جا برخاست! و معلوم شد که برش سر ناقص صورت گرفته است البته از ظاهر سر فقط یک گوش باقیمانده بود ولی بخش های اصلی مغز و نخاع فعال و سالم مانده بودند.

1- تصویر مرغ موصوف در اکتبر
 

2- رقص مرغ سر بریده!
 

3- حرکات عادی یک مرغ خانگی
 

4- این حیوان با مراقبت های مخصوص 18 ماه زندگی کرد


5- جعبه تغذیه مخصوص
 

6- تغذیه
 

7- مرغ و صاحبش
 

8- استراحت روزانه


9-بخش جدا شده از سر
 

 
 
اگر کسی در حالت سکته قرار گرفت
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱
 


اگر کسی در حالت سکته قرار گرفت قبل از حمل به بیمارستان، با سوزنی تمیز سر 10 انگشت او را زخمی کنید تا دو قطره خون بیاید و از لخته در مغز جلوگیری شود.
 
 
 
توصیه های یک پروفسور چینی:
 
متحیر کننده است. توصیه های بسیار خوبی  هستند . چند دقیقه صرف مطالعه آن بکنید هرگز تصور نمی کنید که ممکن است زندگی یک نفر بستگی به شما داشته باشد.
دوست من بر اثر سکته فلج شد و سپس مرد. کاش من چیزی در باره این نوع کمک های اولیه می دانستم . هنگامی که  حمله صورت می گیرد مویرگها به تدریج در مغز پاره می شوند.
هنگامی که سکته اتفاق می افتد، آرامش خود را حفظ کنید. مهم نیست قربانی کجاست . او را حرکت ندهید چون مویرگهایش پاره خواهند شد. برای جلوگیری از سقوط قربانی ، کمکش کنید تا بنشیند 
 
1-      سوزن یا سنجاق را روی آتش استریل کنید بعد  با آن سر هر 10  انگشت مریض را خراش دهید.
2-     این طب سوزنی نیست فقط یک خراش یک میلی متری است روی سر انگشتان.
3-     خراش بدهید تا خون خارج شود.
4-     اگر خون خارج نشد، با انگشت خودتان سر انگشت مریض را فشار دهید.
5-     وقتی  از هر 10 انگشت خون خارج شد چند دقیقه صبر کنید تا بیمار هشیاری خود را باز یابد.
6-     اگر دهان قربانی کج شد لاله گوشهایش را آنقدر بکشید تا سرخ شوند.
7-     بعد هر لاله گوش را دو بار بخراشید تا از هر کدام دو قطره خون خارج شود.

بعد از چند دقیقه  قربانی باید هشیاری خود را بدست بیاورد.  منتظر بمانید تا بیمار دوباره وضعیت طبیعی خود را بدون هر گونه علامت غیر عادی به دست بیاورد.  سپس  او را به بیمارستان برسانید.   حرکت سریع آمبولانس در راه بیمارستان و افتادن در دست اندازها با عث پارگی مویرگها می شود.
من در باره نجات زندگی با حجامت از یک دکتر سنتی چینی به نام "ها بو تینگ" که در سون جیوک زندگی می کند آموختم.  به علاوه من در این زمینه تجربه عملی دارم. پس می توانم بگویم که این روش صد در صد موثر است.
در سال 1979 من در کالج "فور گاپ " در " تای چونگ" تدریس می کردم . یک روز بعد از ظهر مشغول تدریس بودم که ناگهان یک معلم دیگر نفس نفس زنان وارد کلاس شد و گفت : " خانم لیو عجله کن بیا ،  سوپروایزر  ما سکته کرده است."  من فورا به طبقه سوم رفتم  و دیدم آقای "چن فو تی ین"  سوپروایزر ما همه علائم سکته را دارد: رنگ پریدگی،  اختلال در تکلم  و کج شدن دهان.
فوراً ا ز یکی از  دانشجویان خواستم تا از داروخانه بیرون مدرسه یک سرنگ بخرد تا با آن سر انگشتان آقای چن را خراش بدهم.  وقتی ازهمه ده انگشتش قطرات خون ( اندازه یک نخود) خارج شد،  رنگ به چهره آقای چن  و روح به چشمانش بازگشت . ولی دهانش هنوز کج مانده بود. پس گوشهایش را کشیدم تا پر ا ز خون شدند وقتی کاملا سرخ شدند،  لاله گوش راستش را دو بارخراش دادم تا دو قطره خون خارج شود. وقتی از هرلاله گوشش دو قطره خون خارج شد ، یک معجزه رخ داد. در عرض 3-5 دقیقه شکل دهانش به حالت طبیعی خود برگشت و تکلمش هم روان و واضح شد.  او را گذاشتیم تا یک مدت استراحت کند و یک فنجان چای داغ هم دادیم بعد کمکش کردیم تا از پله ها پایین برود.  او را به بیمارستان "ویوا" رساندیم.  یک شب در بیمارستان بستری شد و روز بعد  برای تدریس به مدرسه بازگشت . همه چیز به حالت  نرمال در آمد.
به طور معمول قربانیان سکته از پارگی جبران ناپذیر مویرگها در راه بیمارستان رنج می برند. در نتیجه این گونه بیماران هرگز بهبود نمی یابند . 
بنابراین ، سکته دومین علت مرگ است. اگر کسی خوش شانس باشد، زنده می ماند ولی ممکن است تا آخر عمر فلج بماند.  این  اتفاق وحشتناکی است که در زندگی می تواند رخ دهد.

اگر همه ما این روش را به خاطر داشته باشیم و به سرعت پروسه  نجات زندگی را شروع کنیم قربانیان دوباره احیا شده و صد در صد حالت عادی خود را به دست خواهند آورد.


 
 
دماوند وسد لار
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۱
 


 
 
شک نکنید
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۱
 


 
 
تعریف جامع و کامل از کارمند
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩۱
 

 

کارمند موجودی است گوش به زنگ که مدام مال دیگران را می شمارد. دایم به فکر کار دوم است. از غذا همیشه ناراضی است . جملاتش شرطی بوده و معمولا با " اگر من اینطور بودم، اگر اینجوری بود، اگر مجرد بودم و اگر .... شروع می گردد ولی به هیچ چیز مثبت قابل لمسی ختم نمی شود. همیشه دوستانی دارد که موفق و پولدار شده اند. حسرت گذشته را می خورد که چرا زمین و ملک و طلا نخریده (بعد از هر افزایش ناگهانی یادش می افتد).  ناراحتی کم پولی و زندگی سخت خود را با دیدن در باز دستشویی به سرعت فراموش می کند و خیلی خوشحال می شود. همیشه دیر می رسد (به هر چیزی که فکر کنی) . بازنده هر معامله خارج از محل کار خود است.(هارت و هورتش مال همکارانش است). برای سلامتیش خیلی احتیاط می کند اما همیشه شکم دارد، کمر درد دارد و کچل می شود. اگر دست به کار بزرگی بزند مثلا یک ماشین با کلاس بگیرد تا مدت ها هر ماه کم می آورد. هنوز کلاس زبان می رود. هی می خواهد از مملکتش برود ولی هی شرایط سخت تر می شود. معلوم نیست در زندگی در چه چیزی استعداد دارد و یا علاقه مند چیست (بسته به شرایط و جو حاکم، علایق و استعدادش در حال تغییر است). با دیدن یک ساختمان شیک همیشه به این موضوع فکر می کند که اگر این ساختمان مال خودش بود دیگر هیچوقت کار نمی کرد ( و خیلی سریع تعداد واحدها در هر طبقه ضربدر تعداد طبقات ضربدر حدود مبلغ اجاره هر واحد).  هر زمانی که به کارمند مراجعه کنی می خواهد تا آخر سال (همان سالی که به او مراجعه کردی) از شرکت برود و تو و همه آدم های ذلیل را به حال خودش بسپارد. تو  هم مدت ها احساس پوچی و ذلالت میکنی!!!!!!! .  تمام هم و غمش اینست که چرا از توانایی ها و استعدادش استفاده نمی شود. فکر می کند با هر چای سبز کیسه ای که می خورد چه خدمتی به سلامتی بدنش می کند.

 
 
قانون
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩۱
 



قانون گاو
 
گاو سرشو می‌اندازه پایین و کار خودشو انجام میده، کاری نداره کسی چی میگه! از شاخش هم استفاده نمی‌کنه، چون بهترین شاخ زن‌ها رفتن توی میدان گاو بازی و نابود شدند.
برای مثال شما قصد داری به عیادت کسی در بیمارستان بری، بهترین راه اینه که راه خودت را بگیری و مستقیم وارد بخش بشی و به کسی هم توجه نکنی، حالا مثلا اگر از نگهبان بپرسی که "الان ساعت ملاقات هست؟" یا این که "می‌تونم برم تو؟" اگر هیچ مشکلی هم وجود نداشته باشه، نگهبانه برای اینکه قدرت خودشو بهت نشون بده جلوت را می‌گیره. این قانون در جاهایی که قوانین مسخره و دست و پا گیر داره هم کاربرد داره، یعنی خیلی موانع قانونی (یا بهتر بگم سنگ اندازی‌ها) در مرحله آغازین کارها بیشتر جلوه می‌کنند، وقتی شما بی‌توجه به همه‌ آنها کارت را آغاز کردی، اکثر آنها خود به خود کنار می‌روند یا افراد مجبور میشن خودشونو با شما وقف بدن. در کل این قانون (قضیه) در جوامعی که فضولی در کار دیگران امری پسندیده‌ای محسوب می‌شود بسیار کاربرد دارد.
 
قانون سگ
 
سگی شما رو دنبال کرده و شما فقط یه قرص نان دارید، اگر کل نان را جلوش بندازید، زود می‌خوردش و بعدش به شما حمله می‌کنه، پس بهترین کار اینه که نان را تکه تکه بهش بدین تا زمانی که به جای امنی برسید.
مثلا می‌دانید که طرح یک پروژه یک ماه طول می‌کشه، اما اگر به کارفرما بگویید یک ماه، شاکی میشه و فحش میده، شایدم رفت و کار را داد به یکی دیگه، پس کار را در چند مرحله بهش تحویل می‌دهید. مثلا هفته اول سایت پلان، به همراه پلان اولیه، هفته دوم پلان نهایی و الا آخر! اینطوری طرف شاکی نمیشه که هیچ، کلی هم ذوق می‌کنه که تو جریان پیشرفت کار قرار داشته!
 
قوانین خر
 
قانون اول:
هرگاه خری در یک کنج مثلث و منبع غذا در کنج دیگری باشد، خر مورد نظر همیشه مسیری را طی میکند که از یک ضلع مثلث می‌گذرد.
نتیجه گیری: در دبیرستان می‌گفتند که این یعنی خر هم می‌فهمه که اون راه نزدیکتره، اما در اصل اینه که همیشه کوتاه‌ترین راه، بهترین راه نیست و فقط خر کوتاه‌ترین راه را انتخاب می کنه!
 
قانون دوم:
هرگاه خری در فاصله مساوی بین دو منبع غذایی قرار گرفته باشد. آنقدر بین انتخاب نزدیکترین منبع تردید می‌کند و به سمت هیچکدام نمی رود تا از گرسنگی بمیرد!
نتیجه گیری: خیلی وقت‌ها تصمیم گیری بین دو یا چند گزینه در نتیجه عمل تاثیر چندانی نمی‌گذارد، پس تا فرصت نگذشته سریعتر تصمیم‌گیری کنیم.
 
قانون سوم:
هرگاه در مسیری دو خر از روبرو (شاخ به شاخ) به یکدیگر برسند، و مسیر به قدری تنگ باشد که این دو باید کمی از وسط جاده کنار رفته، به دیگری راه بدهند تا بتوانند رد شوند، هیچکدام از خرها از جای خود تکان نمی‌خورند.

نتیجه گیری: خیلی وقت‌ها برای رسیدن به نتیجه مطلوب بایستی به طرف مقابل امتیاز بدهید، به بازی "بُرد ـ بُرد" بیاندیشیم، سیاستمدار باشیم، دور از جون و بلا نسبت شما، خر نباشیم


 
 
جالب
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩۱
 

 

 


 
 
ازدواج به سبک زیبای خفته
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩۱
 

نمایشگاهی در موزه «هنرهای ملی» در کیف، پایتخت اوکراین و در دنیای حقیقی به اجرا در آمده پنج «زیبای خفته» حقیقی امیدوارند تا از طریق این نمایشگاه «زوج افسانه‌ای» خود را بیابند.

روال این نمایشگاه به این صورت است که دختران شرکت کننده در آن سه شب در موزه «هنرهای ملی» می‌خوابند، در حالی که بازدیدکنندگان مرد این نمایشگاه می‌توانند این دختران را ببوسند و از خواب بیدار کنند.

پنج دختر انتخاب شده متعهد شده‌اند در صورتی که فردی آن‌ها را ببوسد و این دختران چشمان خود را باز کنند، باید با آن فرد ازدواج کنند.

تاراس پولاتایکو، هنرمند اوکراینی- کانادایی برگزار کننده این نمایشگاه، می‌گوید همه بازدیدکنندگان نیز پیش از ورود به نمایشگاه قراردادی را امضا می‌کنند و تعهد می‌دهند که اگر دختری را در این نمایشگاه بوسیدند و او چشمان خود را باز کرد، با او ازدواج می‌کنند.

ناتالیا، یکی از پنج دختر حاضر در این نمایشگاه می‌گوید حتی در زمان خواب و با چشمان بسته نیز می‌تواند عشق حقیقی را بشناسد.

او می‌گوید: «اگر دلم نخواهد، چشمانم را باز نمی‌کنم... شاید که این تنها راهی باشد که من می‌توانم همدم حقیقی خود را بیابم.»

این نمایشگاه سه روزه، چهارم شهریورماه کار خود را آغاز کرد. در این نمایشگاه تنها مردانی که قصد بوسیدن دختری را دارند، می‌توانند او را لمس کنند.

آنتون مارکوف، یکی از بازدیدکنندگان از این نمایشگاه، می‌گوید نتوانسته است در این نمایشگاه جفت خود را بیابد.

او گفته است: «می‌خواستم او (همسر آینده خود) را حقیقتا بشناسم، حتی لازم نبود حتما او را ببینم. می‌خواستم او را با قلبم احساس کنم، اما (با دیدن این دختران)‌ این احساس به من دست نداد.»

دمیتری دسیاتریک، روزنامه‌نگار، نیز می‌گوید از این نمایشگاه راضی نیست.

او می‌گوید: «زرق و برق این نمایشگاه را دوست ندارم... نمایشگاه در مورد "زیبای خفته" است،‌ اما چیزی که می‌بینیم دختری شبیه به عروسک‌های پشت ویترین مغازه‌ها و دخترهای روی جلد مجله‌های مد است. "زیبای خفته"، با آن زیبایی مسحور کننده‌اش، یک قصه بسیار غمگین است. در این قصه، "زیبای خفته" صد سال است که به خواب رفته است و انتظار می‌کشد تا شاهزاده قصه او را ببوسد.»

دختران شرکت کننده و مردان بازدید‌کننده از این نمایشگاه باید بیش از ۱۸ سال سن داشته باشند. آن‌ها همچنین باید مجرد بوده و صادقانه تمایل به ازدواج داشته باشند.


 
 
91/6/3
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱
 


 
 
قابلمه‌های مسی
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۱
 
 
معروف است که پزشکان به کسانی که از درد مفاصل رنج می‌برند، داشتن یک دست‌بند مسی را توصیه می‌کنند و دلیل این امر را هم کمبود یون‌های مسی در خون ذکر می‌کنند که با تماس دست‌بندهای مسی با پوست بخشی از این کمبود جبران شده و از درد مفاصل کاسته می‌شود.
از سوی دیگر محققین، یکی از علت‌های بروز بیماری آلزیمر را رسوب یون‌های آلومینیوم در مغز عنوان می‌کنند.
تا چند دهه پیش، مردم کشور ما رسم داشتند برای پخت غذا مخصوصاً خورشت و آش از قابلمه‌های مسی استفاده می‌کردند و یک کفگیر آهنی داشتند به نام حسوم که موقع پخت غذا دائم درون آن قرار می‌گرفت ...
هیچ‌کس نمی‌دانست چرا باید این کفگیر درون قابلمه مسی قرار بگیرد، فقط می‌دانستند برای پخت غذا خیلی لازم می‌باشد.
داستان از این قراره که بدن (مخصوصاً مغز) برای سلامت و نشاط و کنترل اسیدلاکتیک و کورتیزول به ۶ میلیارد یون مس نیاز دارد و به همین نسبت یون آهن.
کمبود یون مس باعث میشه شما دائم احساس رخوت و خواب آلودگی و کسالت کنید و مدام دهن‌دره کنید. در ضمن هیچ کارخانه داروئی نمی‌تونه از یون یک عنصر برای شما قرص تهیه کنه ... و اونی که مثلاً به اسم قرص آهن به خورد شما می‌دهند شامل مولکول آهن هستش که برای بدن هیچ کاربردی نداره.
ولی تا این جا بدونید که غذا موقع پخت در درون قابلمه مسی، از یون آزاد شده این ظرف استفاده می‌کند و در بدن شما فوق‌العاده احساس نشاط و انرژی ایجاد می‌‌کنه دیگه از اون دهن‌درگی و خمیازه و کسالت خبری نیست و باعث طول عمر مفید و سلامتی جسمی میشود.
ولی یک دفعه توی دهه ۵٠ از این نون خشکی‌ها اومدند و داد می‌زدند (قابلمه مسی ....... کفگیر آهنی خریداریم ...) و با یک قیمت مناسب این قابلمه‌ها را خریدند و به جاش قابلمه آلمینیومی می‌دادند که بهش می‌گفتند روحی. هیچکس توی اون دهه نفهمید این همه قابلمه مسی کجا قراره بره؟
بعدش هم که الان ظرف‌های استیل و تفلون و این مزخرفات اومده که مدعی هستند غذا توش زود می‌پزه و به کف ظرف نمی‌چسبه. ولی مردم ما خبر ندارند که همین یون‌های مضر در این ظروف عامل سرطان هستند و به راحتی یون سرب و آلمینیوم و ... می‌تونند در جا، یک کودک ۶ ماهه را ظرف یک سال به بیماری‌های کمبود خونی و سرطان و یک فرد بزرگسال را در طی ۵ سال به بیماری‌های کبدی و خونی و طحال دچار کند و بعدش هم سرطان.
من به همه دوستان پیشنهاد می‌کنم حتماً برای پخت غذا (مخصوصاً غذاهای آبکی) از قابلمه مسی و کفگیر آهنی استفاده کنند. حداقل برای یک بار هم شده تا ظرف سه روز اثر آن را روی بدن خودتون ببینید.
حالا جالبه توی شمال ایران موقع پخت خورشت (مخصوصاً فسنجون) یک تیکه آهن یا نعل اسب می‌اندازند وسط خورشت تا حسابی رنگ بگیره ... این کار باعث آزاد شدن یون‌های آهن و سلامتی بدن می‌شود. اگر دقت کنید مردم مازندران و گیلان تقریباً در حد صفر دچار بیماری‌های خونی و سرطان خون می‌شوند. 
لطفا برای ارتقا سلامتی جامعه این پیام را برای همه دوستان ارسال کنید شاید گام کوچکی در این راه  باشد و فرهنگ مصرف مان اصلاح گردد.
 
 
 

 
 
آذری غریب / داستانی تاثیر گذار از دکتر صادق زیباکلام
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۱
 

 

متن این ایمیل طولانی است ولی ارزش بسیاری برای خواندن دارد.
 حتما وقت بذارید و با دقت بخوانید تا بدانیم که کجا هستیم و سرانجام ما چه خواهد بود


آذری غریب / داستانی تاثیر گذار از دکتر صادق زیباکلام
 
هنوز هر بار که وارد کریدورهای دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی می‌شوم و از پله‌های قدیمی که از زمان رضاشاه تا به حال خم به ابرو نیاورده‌اند بالا می‌روم، بی‌اختیار احساس می‌کنم که افضل را دومرتبه می‌بینم. احساس می‌کنم عنقریب افضل با پاهای نیمه‌فلجش در حالی که دو دستی طارمی‌ها را گرفته و دارد به سختی پایین می‌آید با من سینه‌به‌سینه خواهد شد. نمی‌دانم در چشمان نافذ این جوان ترک که از روستای کوچکی بین بناب و مراغه می‌آمد چه بود که هنوز هر وقت به او و نحوه‌ی مرگش می‌اندیشم ترسی جانکاه با آمیزه‌ای از ناامیدی و خشمی فروخورده از نظام آموزشی دانشگاهی‌مان سراپای وجودم را می‌گیرد.
 
جزء ورودی‌های سال 72 بود. انصافاً که چه ورودی‌هایی بودند. هر کدام آیتی از هوش و ذکاوت و شاهکاری از استعداد. درخشان‌ترین استعدادهای اطراف و اکناف کشور، از کرمان، تبریز، شاهرود، نیشابور، بابل، بندرانزلی، اصفهان... و بالاتر از همه از روستایی بین مراغه و بناب، همانجا که افضل در سال 52 متولد شده بود و همانجا هم در یک روز گرفته‌ی تابستان 79، خون گرمش بر روی آسفالت داغ کنار روستایشان ریخته شد.
 
همیشه‌ی خدا در دانشکده با کت‌وشلوار بود. یک کت‌وشلوار سرمه‌ای که از بس آنها را پوشیده بود، شسته و اطو زده بود، مثل ورق استیل شده بودند. سال 71 دیپلمش را می‌گیرد و همان سال در رشته‌ی پزشکی قبول می‌شود. اما دلش همواره پیشِ علوم انسانی بود. در همان نیمه‌های راه ترم اول، عطای پزشکی را به لقایش بخشید و سال بعد مجدداً در آزمون شرکت نمود و وارد دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران شد.
 
با زجر و مشقتی جانکاه راه می‌رفت. بعدها فهمیدم که در بچگی فلج اطفال می‌گیرد و به همین خاطر بود که راه رفتن برایش عذاب الیم بود. همیشه در نخستین جلسه‌ی کلاس با یکی، یکی دانشجویانم آشنا می‌شوم. از محل تولد و زندگی‌شان می پرسم. نوبت به افضل که رسید گفت از نزدیکی‌های مراغه می‌آید. گفتم چه جالب. می‌دونی مراغه یک جایگاه مهم در تاریخ معاصر ایران داشته، گفت نه. گفتم پس تو چی می‌دونی؟ مراغه محل تولد اصلاحات ارضی بود. نام مراغه، یکی دو سال شب و روز در رادیو و تلویزیون و مطبوعات بود. نام مراغه یادآور سال‌های 41 و 40، یادآور حسن ارسنجانی، دکتر علی امینی و اصلاحات ارضی است. پرسید استاد چرا مراغه؟ گفتم این را تو به عنوان تحقیق پاسخ بده. چون سر کلاس نشسته بود متوجه مشکل پاهایش نشدم. آنچه که توجه‌ام را جلب نمود، گیرایی و برقی از هوش و استعداد بود که در چشمان درشت و زیبایش به چشم می‌خورد. چشمانی جذاب و نافذ که به‌ندرت روی بیننده تأ‌ثیر نمی‌گذارد.
 
عادت دارم که همه‌ی دانشجویانم را به اسم کوچک بشناسم. افضل تنها نامی بود که همان بار نخست به یادم ماند. کمتر به یاد دارم که قبلاً دانشجویی می‌داشتم که نامش افضل بوده باشد.
جلسه‌ی سوم چهارم بود که بعد از کلاس در دفتر نشسته بودم و پیپم را چاق کرده بودم که سروکله‌ی افضل پیدا شد. آنجا بود که برای نخستین بار متوجه فلج بودن و ناراحتی پاهایش شدم. روبرویم نشست و گفت اجازه دارم سؤال کنم؟ با سر جواب مثبت دادم و سؤالش را مطرح کرد. ناراحت شدم از سؤالش. زیرا سؤال خوبی بود و طرح آن به درد کلاس می‌خورد. بهش گفتم خوب بود این سؤال را سر کلاس مطرح می‌کردی. سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت.
 
آن داستان یک مرتبه‌ی دیگر هم تکرار شد و افضل بعد از اختتام کلاس آمد به دفترم و سؤال کرد. اتفاقاً آن سؤالش هم پرسش خوبی بود. این‌بار دیگر با لحنی حاکی از خطاب‌وعتاب بهش گفتم که افضل تو چرا سر کلاس صحبت نمی‌کنی و پرسش‌هایت را آنجا مطرح نمی‌کنی؟ مثل لبو سرخ شد. چشمان جذاب و مردانه‌اش را به پایین انداخت. از بخت بد افضل، آن روز، روز زیاد جالبی نبود و خلق و خوی من تعریفی نداشت. دلم گرفته بود، خسته بودم و بعد از کلاس دو تا قرص آسپرین قورت داده بودم. افضل را رهایش نکردم. با تحکم و مثل یک آموزگار بداخلاق کلاس اول ابتدایی سرش هوار کشیدم که چرا جواب نمیدی؛ چرا سر کلاس حرف نمی‌زنی، نمی‌پرسی و ازت که سؤال می‌کنم به جای پاسخ دادن، موزاییک‌های کف کلاس را می‌شمری؟ حرف بزن. نمی‌دانم چقدر طول کشید؛ اما افضل بالاخره حرف زد. با صدایی حزن‌انگیز و لرزان و شکسته گفت: «بچه‌ها به لهجه‌ام می‌خندند؛ حتی یکی از اساتید به مسخره بهم گفت صد رحمت به فارسی حرف زدن پیشه‌وری.»
 
برخلاف تصور خیلی از آدم‌ها، کلاس‌های حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران خیلی هم یکنواخت، سرد و بی‌روح نیست. اتفاقاً بعضی وقت‌ها چیزهایی توی این کلاس‌های بزرگ، با سقف‌های بلند و مملو از دوده، سیاهی و آشغال اتفاق می‌افتد که اگر نویسنده‌ی توانایی پیدا شود از آنها می‌تواند دست‌مایه‌ی یک نوشته‌ی معرکه را بیرون بکشد. گاهی وقت‌ها اساتید و دانشجویان، سطح این قبله‌ی امید میلیون‌ها جوان پشت کنکوری که صعود بر این قله‌ی رفیع برایشان غایت و نهایت است را آنقدر پایین می‌آورند که آدم برای یک لحظه فکر می‌کند این جمع در حقیقت تشکیل شده از کوپن‌فروش‌های میدان انقلاب که برای نهار یا استراحت آنجا جمع شده‌اند. چه کسی می‌تواند باور کند در جایی که سرشیر علوم انسانی مملکت جمع شده به لهجه‌ی یک دانشجوی شهرستانی که فارسی را به زحمت و با لهجه‌ی غلیظ ترکی یا کردی صحبت می‌کند، بخندند؟ ولی افضل راست می‌گفت و این بار اول نبود که من با این مسئله روبرو شده بودم. همیشه به این تیپ دانشجویان می‌گفتم که آنها به خودشان می‌خندند، اتفاقاً لهجه‌ی شما خیلی هم شیرین است، اصلاً فارسی اصیل همین لهجه‌ی شماست و از این قبیل حرف‌های ساده‌لوحانه. اما آن روز، روز بدی بود. اصلاً حال و حوصله‌ی این بچه‌بازی‌ها را نداشتم. خیلی بهِم برخورده بود که به افضل خندیده بودند. منتهی بیشتر از همه از دست خودِ افضل عصبانی بودم. گفتم افضل ببین، همه‌ی شما شهرستانی‌ها یک اصل و نسبی لااقل دارید. مثلاً تبریز، کرمان، شیراز یا رشت، دویست ‌سال پیش، پانصد سال پیش هم برای خودش جایی بوده، فرهنگ و تمدنی داشته، ولی میشه به من بگی تهران دویست سال پیش کجا بوده، چی چی بوده؟ من بهت می‌گم تهران چی بوده، یک ده‌کوره بوده که تا قبل از اینکه آقامحمدخان آن را پایتخت کند، نه در هیچ نقشه‌ای موجود بوده و نه هیچ نامی از آن نزد مورخی، تذکره‌نویسی و یا در سفرنامه‌ای بوده. یک اصفهانی، یک تبریزی و یک شیرازی می‌تواند بگوید من کی هستم، تاریخم چیست، از کجا آمده‌ام و کی بوده‌ام. اما تهرانی‌ها چی؟ اجداد ما تهرانی‌ها احتمالاً یک مشت ماجراجوی فرصت‌طلب بی‌ریشه و بی‌اصل و نسب بودند که وقتی آقامحمدخان، فرمانده‌ی نظامی و پادشاه‌شان تصمیم گرفت در روستای کوچکی در دامنه‌ی البرز به نام تهران رحل اقامت بیافکند، آنها هم با او ماندند. آنان که اصل و نسب و جای درست و حسابی داشتند در پایتخت بی‌نام و نشانِ جدید نمانده و به مناطق خود بازگشتند. این را یک نفر که پدر و مادرش از جایی به تهران مهاجرت کرده‌اند و خودش در تهران متولد شده به تو نمی‌گوید. این‌ها را کسی دارد به تو می‌گوید که مادرش مال بازارچه‌ی نایب‌السلطنه، پدرش مال محله‌ی «خانی‌آباد» و خودش وسط «بازارچه‌ی آب منگل» متولد شده. یعنی قدیمی‌ترین محلات تهران. ولی واقعیت آن است که ما نه ستارخان داشتیم، نه باقرخان، نه حیدرخان عمواوغلی، نه شیخ محمد خیابانی، نه ثقةالاسلام و نه شهریار. شماها صد سال پیش یونجه خوردید اما مقاومت کردید و تسلیم استبداد محمدعلیشاه نشده و مشروطه را مجدداً به همه‌ی ایران بازگرداندید. و باز شماها در بهمن 1356 زمانی که آدم‌ها توی دلشان هم هراس داشتند که از گل بالاتر به رژیم شاه بگویند، قیام کردید و تبریز را عملاً چندساعتی گرفتید. کی به کی بایستی بخندد؟ شماها بازار تهران یعنی مرکز ثقل اقتصاد کشور را قبضه کرده‌اید. هر بازاری که سرش به تنش می‌ارزد ترک است. یک سوپرمارکت، یک خواروبارفروشی، در هیچ کجای تهران پیدا نمی‌شه که مال ترک‌ها نباشه. رستوران‌ها، کافه‌ها، پیتزاپزی‌ها، چلوکبابی‌ها، ساندویچی‌ها و... همه ترک هستند. مصالح‌فروش‌ها، ابزارفروش‌ها، لوازم یدکی‌فروش‌ها، پیچ و مهره‌فروش‌ها یکی پس از دیگری ترک هستند. آذری‌ها بدون شلیک یک گلوله تهران را نه تنها گرفتند، بلکه خوردند. نوش جانتان، چون عُرضه دارید و پشتکار. اما ما تهرانی‌ها چی؟ هیچ چی، برو دم میدان انقلاب ببین همه‌ی مسافرکش‌ها، کوپن‌فروش‌ها و آسمان‌جل‌ها همه‌ بچه‌های تهرانند. برو راه‌آهن ببین مسافرکش‌ها که برای شوش، بهشت‌زهرا، پل سیمان، میدان خراسان و انقلاب داد می‌زنند همه لهجه‌های دِبش تهرونی دارند. نه یک کرمانی، نه یک اصفهانی، نه یک ترک و نه یک رشتی میان‌شان نمی‌بینی. شما ترک‌ها بازار و اقتصاد تهران را قبضه کرده‌اید، بچه‌های تهران هم خطوط مسافر‌کشی‌های تهران را قبضه کرده‌اند. بلندپروازترین بچه‌های تهران سر از گاوداری و خوک‌دونی در ژاپن درآورده‌اند و آنجا عمله شده‌اند. که تازه مدتی است آنجا هم دیگر راهمان نمی‌دهند. در خلال حرف‌هایم چند تا دیگه از دانشجویان هم آمده بودند و با من کار داشتند. همانجا ایستاده بودند و آنها هم گوش می‌کردند. اتفاقاً یکی دوتا از آنها دختر بودند و بچه تهران. از آن تیپ‌هایی که آدم فکر می‌کند مال ناف واشنگتن، پاریس یا لندن هستند. دیگر به یاد ندارم چه گفتم، فقط می‌دانم ساکت که شدم هیچ‌کدام‌شان نماندند و بدون آنکه حرفی بزنند رفتند. گفتم، آن روز حال و حوصله‌ی درستی نداشتم.
 
آن حرف‌ها حداقل فایده‌ای که داشت افضل را به من نزدیک‌تر کرد. در آن ترم و ترم بعدش که افضل با من درس داشت، اقلاً هفته‌ای یک بار می‌آمد پیشم. پر از سؤال بود. پر از ابهام بود. پر از سرگشتگی بود. یک روز به اتفاق چند نفر دیگر از بچه‌ها در حالی که بحث می‌کردیم از دانشکده آمدیم بیرون. تا سر چهارراه فاطمی با من آمدند. آنجا افضل روی لبه‌ی حوضچه‌ی مقابل پارک لاله دیگه نشست. طبق معمول کتش تنش بود و خیس عرق شده بود. گفت استاد به عمرم این قدر پیاده نرفته بودم. دستاشو محکم بر روی پاهایش می‌فشرد. آشکارا درد می‌کشید. بحث آن روزمان از توی کلاس شروع شد. افضل می‌گفت که استاد شما همه‌ی آنچه را که در دبیرستان به ما‌ آموخته‌ بودند برده‌اید زیر سؤال. عصاره‌ی‌ آنچه که ما در دبیرستان از تاریخ ایران یاد گرفته بودیم آن بود که هر مشکل و بدبختی که در مملکت ما اتفاق افتاده، خارجی‌ها کرده‌اند. شما درست عکس این را می‌گویید و به ما نشان می‌دهید که هر بدبختی که به سر ما‌ آمده نهایتاً ریشه در عملکرد خود ما ایرانی‌ها داشته و اساساً خارجی‌ها کاره‌ای نبوده‌اند و ما دچار یک جور توهّم و مالیخولیا در مورد خارجی‌ها هستیم. مشکل دیگری که شما برای ما ایجاد کرده‌اید آن است که خیلی از شخصیت‌هایی را که به ما آموخته بودند، پست، پلید، خائن، وابسته، مزدور و خراب هستند، شما به نوعی تبرئه می‌کنید و در عوض خیلی از خوب‌ها را با مشکل برایمان مواجه ساخته‌اید. بالاخره این وسط ما بایستی به حرف شما گوش کنیم یا به حرف وزارت آموزش و پرورش، صدا و سیما و به حرف تاریخ رسمی؟ بحث‌مان از آنجا شروع شد که گفتم به حرف هیچ‌کداممان، بلکه می‌بایستی به عقل‌تان رجوع کنید. خودتان فکر کنید، تجزیه و تحلیل کنید، استدلال‌ها و تحلیل‌های مرا بچینید کنار همدیگر و مال دیگران را همین‌طور، ببینید کدام منطقی‌تر است؛ کدام دارای انسجام و منطق درونی هست؛ و کدام بیشتر به دلتان می‌نشیند. حرف دیگرم به افضل آن بود که دانشگاه اساساً یعنی جایی که برای آدم سؤال طرح می‌کند، پرسش بوجود می‌آورد. افضل می‌گفت که اشکال کلاس شما در این است که شما بیش از آنچه که به سؤالات پاسخ دهید، برای دانشجویانتان سؤال مطرح می‌کنید. بیش از آنچه که دانشجو را راهنمایی کنید، دانسته‌های قبلی‌اش را برایش ویران می‌کنید و مشکل این است که در خیلی از موارد چیزی هم جای آنها نمی‌گذارید؛ فقط آنها را برایش بی‌ارزش و بی‌اعتبار می‌کنید. به افضل گفتم اتفاقاً استاد یعنی همین و دانشگاه هم یعنی همین و استاد یعنی کسی که بتواند در شما سؤال ایجاد کند، کسی که بتواند آموزه‌های قبلی را با شک و تردید روبرو سازد. استادی که نتواند در شاگردش سؤال ایجاد کند برای لای جرز خوب است. استادی هم که تصور کند پاسخ همه‌ی سؤالات را می‌داند و بحرالعلوم است، آنقدر بی‌سواد و بی‌مایه است که حتی نتوانسته سؤالات را هم به درستی بفهمد. چون خیلی از سؤالات پاسخی ندارند. کار علم و عالم به دنبال پاسخ رفتن است و نه لزوماً به دست آوردن پاسخ. زیرا برخلاف علوم کاربردی، در علوم انسانی، پاسخی برای سؤالات وجود ندارد. آنان که فکر می‌کنند پاسخ‌ها را می‌دانند، در حقیقت سؤالات را به درستی نفهمیده‌اند. چه اگر پرسش‌ها را به درستی درک می‌کردند و پی به معانی عمیق این پرسش‌ها می بردند، درمی‌یافتند که پاسخ به این پرسش‌ها همواره در طول تاریخ دغدغه‌ی علما، حکما، فیلسوفان و صاحبنظران بوده است و تنها چیزی که درخصوص این پرسش‌ها وجود ندارد، پاسخ‌های شسته و رفته و مشخص است.
 
افضل هر روز بیشتر در دلم جای می‌گرفت و هر روز بیش از پیش به او علاقمندتر می‌شدم. مدتی خیلی جدی افتاده بود به دنبال اینکه برود به دنبال فلسفه. می‌گفت می‌خواهم بدانم «هستی» چیست؟ چقدر باهاش بحث کردم که به دنبال فلسفه نرود. بهش گفتم بیا و این یک حرف مارکس را قبول کن که «مهم، شناخت هستی و جهان نیست، بلکه مهم آن است که چگونه آن را تغییر دهیم.» بالاخره راضی‌اش کردم که در همان علوم سیاسی باقی بماند. کم‌کم علاقمندش کرده بودم به سیر تحولات سیاسی در ایران. هر بار که دنبالم لنگ می‌زد و از این طرف دانشکده به آن طرف می‌آمد، احساس می‌کردم یک «شاگرد» بالاخره برای خودم پیدا کرده‌ام. انصافاً که استعداد داشت. بعد از لیسانس در دانشکده‌ی خودمان فوق لیسانس قبول شد. شروع فوق لیسانسش مصادف با تحولات دوم خرداد شد. مثل خیلی از دانشجویان دیگر، برای نخستین بار به مسایل ایران علاقمند شده بود. چند بار پرسید «حالا استاد شما فکر می‌کنید واقعاً خاتمی بتونه کاری بکنه؟» همیشه از زیر پاسخ این سؤالش شانه خالی می‌کردم. یک روز به طعنه بهم گفت، فرض کنید منم تلویزیون و دکتر لاریجانی هستم، بهم جواب دهید. خیلی بهم برخورد. چون یک موی افضل را به صدتا تلویزیون نمی‌دادم. با خنده بهش گفتم «خراب شه این دانشکده که بعد از 5 سال تحصیل علوم سیاسی هنوز نتوانسته به تو یاد دهد که اونی که قرار است تغییر دهد، اونی که می‌تونه کاری بکنه، خاتمی نیست بلکه تو هستی و نه خاتمی. اون‌هایی که نشسته‌اند که خاتمی برایشان کاری بکند، تا آخر هم نشسته خواهند ماند و به قول برشت «در انتظار گودو» خواهند ماند.
 
مدتی رفت تو نخ ترجمه. مُصر بود که آثار غربی را ترجمه کند. یکی، دوتا ترجمه کرد که انصافاً خوب بود. برای آدمی که به عمرش هرگز پای به کلاس انگلیسی کیش، تافل و «قانون زبان» نگذارده بود، خیلی خوب انگلیسی می‌فهمید. بعضی جملات و پاراگراف‌ها را مشکل داشت و از من می‌پرسید. با آن لهجه‌ی غلیظ ترکی‌اش وقتی انگلیسی می‌خواند غوغا می‌شد. بالاخره رأیش را زدم و نگذاشتم برود دنبال ترجمه. بهش می‌گفتم افضل، تو اگر می‌رفتی سوربن، آکسفورد، هاروارد و منچستر، یک کسی می‌شدی. من می‌خواهم که تو فکر کنی، از خودت نظر بدهی؛ از خودت اندیشه، ایده و فرضیه بدهی. نمی‌خواهم فقط هنرت این باشد که صرفاً بگویی دیگران چه گفته‌اند. اینکه بتوانی افکار افلاطون، ارسطو، لاک، هابز، میل، روسو، هابرماس و فوکو را به فارسی ترجمه کنی، خوب است و فی‌الواقع، خیلی هم خوب است. اما این کارها را خیلی کسان دیگر هم می‌توانند انجام بدهند و انجام داده‌اند. اما کار بهتر و بنیادی‌تر، کاری که ما در این 60، 70 سال که دانشگاه داشته‌ایم، کمتر عُرضه و توان انجام آن را داشته‌ایم، تولید فکر و اندیشه و نقد و نظر و تجزیه و تحلیل از جانب خودمان بوده است. این کاری است که تو و امثال تو رسالت انجام آن را دارید.
 
سرانجام آن لحظه‌ای که همه‌ی عمرم انتظارش را کشیده بودم، بعدازظهر روز 24 دی 77، نزدیک ساعت 2 اتفاق افتاد. این فقط من نبودم که شیفته‌ی افضل و آن همه استعداد، هوش، قدرت تحلیل و درکش شده بودم. اساتید دیگر هم به تعبیری او را کشف کرده و شناخته بودند. خیلی دلم می‌خواست که افضل مرا به عنوان استاد راهنمای پایان‌نامه‌اش انتخاب می‌کرد و آن روز بعدازظهر افضل آمده بود که پیرامون پایان‌نامه‌اش با من صحبت کند. درست مثل دختر یا زنی که مدت‌ها در انتظار پیشنهاد ازدواج و خواستگاری مرد مورد نظرش به سر برده باشد، سعی کردم هیجانم را از پیشنهادش مخفی کنم. مِن‌مِن‌کنان گفتم من و تو به اندازه‌ی کافی با هم کار کرده‌ایم و بهتر است برای رساله‌ات با یک استاد دیگر کار کنی. من هم کمکت می‌کنم. حال یا به عنوان استاد مشاور یا همین‌جوری. در پاسخم گفت استاد اجازه هست بنشینم و قبل از آنکه چیزی بگویم نشست. بعد گفت «آقای دکتر زیباکلام اجازه دارم یک چیزی را بگویم»؟ هیچ وقت افضل بهم «دکتر زیباکلام» نگفته بود. این اولین بار بود. گفتم چی می‌خواهی بگی؟ گفت می‌خواهم پاسخ حرف‌های سال 72‌تان را بدهم؛ که در مورد ترک‌ها، فارس‌ها و بچه‌های تهران صحبت کردید. منتظر پاسخی نماند و با تُن صدا و حالتی که توی اون پنج سال ندیده بودم گفت که شما آن روز خیلی چیزها در مورد بچه‌های تهرون گفتید، اما یک چیز را از قلم انداختید؛ یا نخواستید بگویید. شما آن روز آنقدر تند رفتید که به من اجازه ندادید بگویم اون‌ها که به لهجه‌ی من خندیدند اصلاً کجایی بودند. آقای دکتر زیباکلام، برخلاف تصور شما اون‌ها تهرانی نبودند. نه اینکه تهرانی‌ها همه «فرشته» باشند، نه. اما یک چیزی را امروز بعد از پنج سال زندگی در تهران فهمیده‌ام که شما در فهرست ویژگی‌های تهرانی‌ها آن روز از قلم انداخته بودید. شما به معرفت و لوطی‌گری بچه‌های تهرون اصلاً اشاره‌ای نکردید. ضمناً دسته‌گل‌هایتان برای غیر تهرانی‌ها خیلی هم دیگه بزرگ و بی‌قاعده بود. من در این پنج سال چه در دانشکده، چه در کوی دانشگاه و خوابگاه و چه خیلی جاهای دیگه، با بچه‌های شهرستان‌های مختلف آشنا شدم و سر کردم؛ آقای دکتر زیباکلام، اتفاقاً بچه‌های تهرون زیاد هم بد نیستند. این هم پاسخ پنج سال پیش شما.
 
بعد رفت سراغ پایان‌نامه‌اش. گفت می‌خواهد راجع به ایران کار کند و می‌خواهد که سوژه‌اش را من انتخاب کنم. البته با شناختی که از او دارم. گفتم راجع به «آزادی» کار کن. گفت این‌که ایران نیست، این می‌شود حوزه‌ی اندیشه‌ی سیاسی و فلسفه. به طعنه بهش گفتم، نه واقعاً مثل اینکه دیگه جدی، جدی خیلی چیزها یاد گرفته‌ای. از ته دل خندید و گفت استاد چرا وقتی شما مرا مسخره می‌کنید، من هیچ‌وقت ناراحت نمی‌شوم؟ گفتم برای اینکه استادت هستم و بهت علم آموخته‌ام. گفت اساتید دیگر هم بهم خیلی مطلب یاد داده‌اند، اما اگر احساس کنم دارند مسخره‌ام می‌کنند قطعاً تحمل نمی‌کنم؛ همچنان که یکی، دو بار نکردم. گفتم شرح شاخ و شانه کشیدن‌هایت را سر کلاس... و... شنیده‌ام؛ از هنرهایت دیگر نمی‌خواهد برایم تعریف کنی. بعد در حالی که دو مرتبه حالت همان پسربچه‌ای را که سال 72 از روستاهای اطراف مراغه آمده بود و خجالت می‌کشید حرف بزند که به لهجه‌اش بخندند را به خود گرفته بود، گفت نه استاد دلیل اینکه از تمسخرها، طعنه‌ها و حرف‌های شما هرگز آزرده نشدم چیزی دیگری است. آدم طبیعتاً وقتی استادی را می‌بیند که منظماً و همیشه به مستخدم‌های دانشکده سلام می‌کند، آن‌وقت باید خیلی احمق باشد که از تمسخرهای چنین استادی برنجد. اتفاقاً من قبل از اینکه متوجه درس شما بشوم، متوجه سلام‌کردن‌تان به مستخدم‌های دانشکده شدم. عاشق این کارتان شدم. از آن تقلید می‌کنم، در دانشکده، در کوی و در هر کجا که مستخدمی را می‌بینم به او سلام می‌کنم. گفتم، ببین باز هم آن‌وقت می‌گویند که دانشگاه دارد جوانان ما را منحرف می‌کند.
 
پرسید روی چه چیز آزادی برای رساله‌ام کار کنم. گفتم روی اینکه ما ایرانیان از آزادی چه درک و استنباطی داریم؟ فکر می‌کنیم آزادی یعنی چی؟ و با آن چه کار بایستی کرد؟ گفت ما یعنی دقیقاً کی؟ گفتم نخبگان سیاسی، علما، صاحبنظران و رهبران سیاسی، نویسندگان و روشنفکران. درک این‌ها از مقوله‌ی آزادی را در مقاطع مختلف مورد مقایسه قرار بده. ببین مثلاً یک روشنفکر، یک عالم دین، یک آزادیخواه در عصر مشروطه چه درک و تصوری از آزادی داشته و امروز چه تصوری دارد. اولاً آیا ادراکات بخش‌های مختلف نخبگان فکری و سیاسی جامعه از آزادی یکسان است یا نه؟ بعد این‌ها را در مقاطع مختلف مقایسه بکن. اگر تفاوت‌ها زیاد باشد، کار بعدی آن می‌شود که چه علل و عواملی باعث می‌شوند تا برداشت یک روشنفکر یا رهبر دینی از برداشت و درک یک روشنفکر یا رهبر دینی دیگر متفاوت باشد. ثانیاً اگر معلوم شود که درک ما نسبت به مقوله‌ی آزادی نسبی و به‌مرور زمان در حال تغییر است، اسباب و علل بوجود آمدن این تغییر کدام هستند. گفت استاد کار جالبی است اما فرضیه نداریم؛ چه کار کنیم؟ این را که به‌همین صورت اساتید گروه نمی‌پذیرند چون می‌گویند فرضیه ندارد. گفتم تو برو کار را شروع کن، گروه با من، یک جوری مثل همیشه یک فرضیه‌ی الکی دست‌وپا می‌کنم و به خوردشان می‌دهم. بعد که افضل رفت، احساس مطبوعی بهم دست داده بود. احساس می‌کردم اینکه دانشجویی مثل افضل مرا به عنوان استاد راهنمایش انتخاب کرده باعث می‌شود خستگی از تنم به در رود. احساس می‌کردم واقعاً کسی هستم برای خودم. احساس می‌کردم بهم یک مدال بزرگ افتخار علمی داده‌اند.
 
کم‌کم دوره‌ی فوق‌لیسانس افضل داشت تمام می‌شد و من بایستی برایش فکر کار و استخدام می‌کردم. افضل نظر مرا در مورد دکترا در ایران می‌دانست. بارها گفته بودم، دکترا در ایران یک دروغ بزرگ است. هرکس برای ادامه‌ی دکترا در داخل یا خارج ازم می‌پرسید، بدون درنگ می‌گفتم که اگر می‌خواهی واقعاً درس بخوانی و چیزی یاد بگیری حتماً برو خارج. اما اگر هدفت بیشتر، گرفتن مدرک است تا یاد گرفتن و علم و آگاهی، خوب همین جا بمان و دکترایت را بگیر. مطمئن بودم برایش یک کار تحقیقاتی توی یک بنیادی، نهادی و دستگاهی می‌توانستم جور کنم و همین‌که افضل چند هفته‌ای آنجا کار می‌کرد، خودش را نشان می‌داد، جا می‌افتاد. این اطمینان زیاد از حد من باعث شد که مثل خرگوش در مسابقه‌اش با لاک‌پشت به خواب غفلت فرو روم. باورم نمی‌شد که عُرضه ندارم برای افضل یک کاری پیدا کنم. خیلی گشتم، خیلی زیاد. اما افضل نه وابستگی داشت و نه عضو نهاد یا تشکیلاتی بود. وضعیت فلج بودن پاهایش هم مزید بر علت می‌شد. اگر کسی بهم می‌گفت تو نخواهی توانست برای افضل یک کاری با حقوق ماهی 50، 60 تومان که مخارجش را تأمین کند پیدا کنی، باور نمی‌کردم و حاضر بودم هر قدر که می‌خواهد با او شرط‌بندی کنم که موفق می‌شوم. اما هر روز که می‌گذشت، بیشتر با این واقعیت تلخ روبرو می‌شدم که شوخی‌شوخی مثل اینکه نمی‌توانم برای افضل یک کاری پیدا کنم. افضل با هوش و ذکاوتی که داشت متوجه شده بود و خودش به تکاپوی یافتن کار افتاد. چند هفته و بعداً سه، چهار ماه شد که افضل را ندیدم. برایم تعجب‌آور بود. هرگز سابقه نداشت که این مدت همدیگر را نبینیم. حتی افضل به مراغه هم که می‌رفت با من تلفنی تماس می‌گرفت. تا اینکه یک روز یکی از همدوره‌ها و دوستان افضل بهم اطلاع داد که افضل در تبریز مشغول به کار شده. او در امتحان ممیزی وزارت دارایی قبول شده و حالا هم به عنوان کمک‌ممیز در دارایی تبریز مشغول به کار شده است.
 
وقتی این را شنیدم بی‌اختیار به یاد «آری چنین بود برادر» شریعتی افتادم. روایت انسان‌ها، موجودات، جوامع، فرهنگ‌ها، تمدن‌هایی که نفرین شده هستند و همواره بایستی بدبخت و درمانده باقی بمانند. من کاری به مسایل سیاسی ندارم، اما جامعه‌ای که «افضل» آن برود و کمک‌ممیز دارایی تبریز شود، به نحو حزن‌انگیز و احمقانه‌ای اولویت‌هایش را گم کرده است. جامعه‌ای که بهترین، بهترین‌هایش را و نخبه‌ترین استعدادهایش را بعد از آنکه از میان یک میلیون و چند صد هزار نفر انتخاب می‌کند و او را پنج شش سال تربیت کرده و سپس رهایش می‌کند که برود کمک‌ممیز دارایی شود، چه جوری می‌خواهد ژاپن، فرانسه، آلمان و ایتالیا شود؟ آیا هیچ شانسی دارد که حتی ترکیه، مکزیک یا پاکستان شود؟ من مرده شما زنده، با این اولویت‌ها به پای بنگلادش هم نخواهیم رسید. فقط دعا کنیم این نفته باشه، که بفروشیم و بخوریم؛ چون خدائیش خیلی بی‌مایه هستیم، خیلی. فقط ادعا داریم و خالی‌بندیم. توی همه جای دنیا یک روالی هست، یک نظم و نسقی هست که افراد خوش‌فکر، بااستعداد و ممتازشان را جذب و جلب می‌کنند. نمی‌گذارند هر روز بروند و پرپر شوند. حتی توی حبشه و کشور دوست و برادرمان بورکینافاسو هم فکر کنم دانشجویان و فارغ‌التحصیلان ممتازشان را یک خاکی بر سرشان می‌کنند و همین‌جوری رهایشان نمی‌کنند. احساس کردم اگر یک دفعه یک سمینار، سخنرانی و مصاحبه مسئولین درخصوص جذب و جلب استعدادهای درخشان، فرار مغزها، توطئه‌های استکبار جهانی برای جذب متخصصین ایرانی بشنوم، یا الفاظ رکیک می‌دهم یا هرچه را که همه‌ی عمرم خورده‌ام، بر روی پرمدعای خالی‌بندشان شکوفه می‌زنم.
 
فقط یکبار دیگر افضل را دیدم. اواخر فروردین یا اوایل اردیبهشت 79 بود. یک روز صبح که از کلاس می‌آمدم بیرون جلوی در منتظرم بود. دلم می‌خواست بدن لاغر و نحیفش با آن پاهای فلجش را در آغوش می‌گرفتم و او را محکم به خودم می‌فشردم. واقعاً دلم برایش تنگ شده بود. به جای همه‌ی این‌ها دستش را محکم فشار دادم و برای چند لحظه‌ای دستش را رها نکردم. هیچ نگفت. بعد که آمدیم به اطاقم گفت استاد معذرت می‌خواهم، چاره‌ای نداشتم، باید می‌رفتم. حقیقتش پدرم پیرتر و زارتر از آن هست که باز ازش پول بگیرم. حالا یک مدتی هستم؛ شاید جور بشه برم دانشگاه آزاد مراغه یا بناب یا یکی دیگه از شهرستان‌های اطراف تبریز و به صورت حق‌التدریس درس بدهم. بعد دیگر هیچ چی نگفت. قیافه‌ی من نشان می‌داد که تو دلم چه می‌گذشت. بهش گفتم می‌دونی چیه؛ یک چیز دیگه راجع به بچه‌های تهران است که باز از قلم انداختیم. خیلی بی‌عرضه هستند؛ یا حداقل من هستم. فکر نمی‌کردی نتوانم دست و بالت را در یک جایی بند کنم؛ حقیقتش خودم هم فکر نمی‌کردم آنقدر بی‌عُرضه و بی‌دست‌وپا باشم. بعد یک مرتبه افضل غرید گفت استاد جلوی من راجع‌به خودتان این‌جوری حرف نزنید. من برمی‌گردم. من شاگرد شما هستم، شاگرد شما می‌مانم و روزی که شما نیستید، من دنبال کارهایتان را می‌گیرم، اینکه آخر دنیا نیست. گفتم نه اتفاقاً آخر دنیا است. آخرهای دنیا همیشه همین‌جوری شروع میشن؛ یک نفر را بزرگ می‌کنی، بعد فارغ‌التحصیل می‌شود؛ بعد می‌رود دارایی تبریز؛ بعد ازدواج می‌کند؛ بعد با آن حقوق که نمی‌تواند در تهران زندگی کند؛ بعد بچه‌دار می‌شود؛ بعد دیگر حتی آنجا هم نمی‌تواند برایت کار کند چون بایستی شبانه‌روز بدود که زن و بچه‌اش را تأمین کند و بعد هم علی می‌ماند و حوضش. نه افضل، همیشه همین‌جوری بوده. حالا می‌توانی بفهمی «ما چگونه ما شدیم» و ژاپن چگونه شد ژاپن.
 
بعد دیگه افضل را ندیدم. چند بار تلفنی تماس گرفت. گفت رساله‌ام آماده است برای دفاع، اما دانشکده مجوز دفاع نمی‌دهد چون در مهلت مقرر نتوانسته‌ام آن را آماده کنم. گفت بایستی بیایم تهران و فرم تمدید مهلت پایان‌نامه را بگیرم و علت تأخیر را بنویسم و شما موافقت کنید و برود در شورای گروه. گفتم نیازی به آمدنت نیست، من خودم انجام می‌دهم. فرم را گرفتم و در قسمتی که پیرامون علت تأخیر در انجام رساله خواسته شده بود نوشتم: چون برای استاد راهنمای رساله مشکلات و گرفتاری‌های زیادی بوجود آمده بود، لذا دانشجو نمی‌توانسته از نظرات وی استفاده نموده و نتیجتاً کار عقب می‌افتاد. روزی که تقاضای تمدید افضل در گروه مطرح شد، دکتر احمدی مدیر گروه‌مان با لهجه‌ی شیرین مشهدیش گفت «دکتر زیباکلام این خط شماست که؛ این را دانشجو خودش بایستی پر کند و او بایستی توضیح دهد که چرا تأخیر کرده، دانشجو بایستی بنویسد که برایش مشکلات پیش آمده و شما آن را تصدیق کنید و گروه هم می‌پذیرد. اینجا به جای اینکه دانشجو بنویسد برایش مشکل پیش آمده، شما نوشته‌اید برای خودتان مشکل پیش آمده، یعنی چه؟» رئیس ما، دکتر احمدی، مدیر دقیقی است، اما نمی‌دانم آن روز توی چشم‌های من چی دید که کوتاه آمد و زیر لب گفت خیلی خوب تصویب شد.
 
چند روز بعد افضل تماس گرفت. پرسید استاد چی شد، گروه قبول کرد مهلت انجام رساله تمدید شود؟ گفتم آره؛ با خوشحالی پرسید، استاد ببخشید، حتماً کلیشه‌ی همیشگی دانشجویان را نوشتید که چون منابع این تحقیق کم بود دانشجو نیاز به فرصت بیشتری برای انجام تحقیق داشته است؟ گفتم نه. با تعجب پرسید که استاد سرکار رفتنم را که ننوشتید؟ گفتم نه. با نگرانی پرسید، استاد چی نوشتید؟ گفتم افضل چه فرقی می‌کنه؟ نظام دانشگاهی که آنقدر ورشکسته و بدبخت است که نمی‌پرسد خود این آدم چه شده و چه بلایی سرش آمده، اما متّه به خشخاش می‌گذارد که چرا دوماه یا چهارماه دیرتر می‌خواهد دفاع کند، آیا اهمیتی دارد که آدم در پاسخش چه بگوید و چه بنویسد؟ اما چون خیلی علاقمندی بهت می‌گویم چه نوشتم. نوشتم برای استاد راهنما مشکل و بدبختی پیش آمده بود. گفت استاد، جانِ من راست می‌گویید؟ گفتم آره. گفت نوشتید چه مشکلی برایتان پیش آمده بود؟ گفتم تو باید حالا همه چیز را بدانی؟ گفت استاد تو را خدا بگویید دلم یک ذره شد. گفتم آخه خصوصی هست؛ گفت نه استاد، بگویید. گفتم نوشتم رفته بودم برای زایمان.
 
افضل قرار بود تیرماه 79 بیاید برای دفاع. مجوز دفاعش از معاونت آموزشی دانشگاه آمده بود و از اساتید مشاور و مدعوین هم من برای دفاع وقت گرفته بودم؛ اما جلسه‌ی دفاع هرگز برگزار نشد. یک روز قبل از حرکت به سمت تهران، افضل می‌آید به روستای رُش بزرگ که محل زندگی‌اش بود؛ روستایی میان مراغه و بناب. فکر کنم می‌آید که از پدرومادرش خداحافظی کند برای حرکت به تهران. حدود ساعت 30/1 بعدازظهر سر جاده‌ی روستایشان از اتوبوس پیاده می‌شود. درحالی‌که عرض جاده را با پاهای فلجش، مثل همیشه آهسته عبور می‌کرده، اتومبیلی با سرعت به او نزدیک می‌شود. افضل که نمی‌توانسته بدود یا حتی تند برود، درست وسط جاده قرار داشته که اتومبیل به او برخورد می‌کند. به احتمال زیاد، افضل مرگش را جلوی چشمانش برای چند ثانیه می‌بیند. اما نمی‌توانسته بدود. اتوبوس رفته بوده و کسی هم به جز افضل از اتوبوس پیاده نمی‌شود. بنابراین، صحنه‌ی تصادف را هیچ‌کس نمی‌بیند. پیکر ضعیف و لاغر افضل به هوا پرتاب می‌شود و سپس کف اسفالت داغ جاده میان مراغه و بناب ولو می‌شود. صاحب اتومبیل که آدم باوجدانی بود! با همان سرعت به حرکت خودش ادامه می‌دهد. نخستین کسانی که افضل را می‌بینند، بعدها می‌گویند که حرف می‌زده، اما به‌شدت دچار خونریزی بوده. هیچ‌کس جرأت نمی‌کند به وی دست بزند. حدود یکی دو ساعتی همان‌طور بوده تا سرانجام او را به بیمارستان می‌رسانند اما ظاهراً همان‌جا فوت می‌کند.
 
دانشکده در تیرماه تعطیل بود و من هم به ندرت می‌آمدم. ظاهراً یکی دوتا از دوستان افضل پارچه‌ی سیاهی را جلوی در دانشکده نصب می‌کنند و من بی‌خبر می‌مانم. حدود سه، چهار هفته بعد من به دانشکده آمدم و هیچ خبری و علامتی از مرگ افضل نبود. سر پله‌های اصلی دانشکده خانم برزنده، مسئول بخش تحصیلات تکمیلی دانشکده را دیدم و از وی پرسیدم خانم برزنده پس دفاع افضل یزدان‌پناه چی شد؟ گفتید که مجوز دفاعش هم که آمده. گفت: آقای دکتر اون که بنده‌ی خدا مُردِش، می‌گن تو راه آمدن به تهران رفته زیر ماشین.
 
بعضی وقت‌ها من از بی‌غیرتی و پوست‌کلفتی خودم خجالت می‌کشم. آن لحظه که خانم برزنده این‌ها را گفت، یکی از آن لحظات است. هیچی نگفتم، آنقدر خونسرد بودم که خانم برزنده فکر کرد من کل ماجرا را می‌دانم. بچه که بودیم توی کوچه فوتبال بازی می‌کردیم. بعضی وقت‌ها لگد می‌خورد به ساق پاهایمان و از فرط شور بازی، آن‌موقع اصلاً درد حالی‌مان نمی‌شد. اما شب که می‌خواستیم بخوابیم تازه زق‌زق و درد شروع می‌شد. مرگ افضل هم برایم این‌جور شد. حتی از خانم برزنده حال فرزند و مادرش را هم پرسیدم. فقط احساس کردم که بایستی برم آنجا. بایستی برم سر خاکش. به تدریج بیشتر فهمیدم چه شده. به یکی دو تا از دانشجویانم که همدوره‌ی افضل بودند سفارش کردم که مراسم چهلم افضل را چند روز قبلش به من بگویند و آدرس رُش بزرگ را هم گرفتم. روز چهلمش به اتفاق دو تا از دخترانم از تهران حرکت کردیم و درست ساعت 30/1 بود که رسیدیم به حسینیه‌ی بزرگی که وسط روستای افضل بود. پدرش وقتی مرا دید با اشک و ناله به ترکی گفت افضل جان برای ما بلند نمی‌شوی لااقل برای استادت بلند شو،‌ آن استادت که همیشه از او حرف می‌زدی. از تهران آمده، پسرم پاشو نگاهش کن.
 
بعد از مراسم به اتفاق بستگان افضل به منزلش رفتیم، به اتاقش و جایی که افضل شب‌ها و روزهای زیادی را در آنجا سپری کرده بود. بستگانش به‌زحمت فارسی حرف می‌زدند و پدرش آشکارا تاب برداشته بود. کم‌کم نزدیک عصر می‌شد. قبل از بازگشت بر سر مزارش رفتم. قبرستان رُش بزرگ بر روی یک تپه‌ی بلندی قرار گرفته که چشم‌انداز جالبی به اطراف دارد. قبر افضل بالای تپه است، جایی که رُش بزرگ را می‌شود قشنگ دید. حتی آدم بیشتر که دقت کند در آن دوردست‌ها می‌تواند، حسن ارسنجانی، علی امینی، مراغه و اصلاحات ارضی را هم ببیند. سنگ قبرش بزرگ است و بر روی آن اشعاری را که خود افضل سروده بود نوشته‌اند. اشعاری نغز و دلنشین. برادرانش گفتند: که خیلی شعر می‌گفته و نوشتنی هم زیاد داشته. دلم می‌خواست من هم یک جمله روی سنگ مزارش اضافه می‌کردم: این‌جا محل به زیر خاک رفتن امید و آرزوهای یک استاد است که چند صباحی فکر می‌کرد گمشده‌اش و شاگردش را پیدا کرده است.
 
از افضل فقط برایم مشتی خاطرات تلخ و شیرین و کوله‌بار دردناکی از حسرت و ناامیدی برجای مانده است. روی قفسه‌ی کتابخانه‌‌ی دفترم در دانشکده یک رساله‌ی جلد قرمز قرار گرفته که بر روی آن نوشته شده «پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشد افضل یزدان پناه»، عنوان: «اندیشه‌ی آزادی در گفتمان نخبگان سیاسی و رهبران دینی ایران معاصر» به راهنمایی دکتر صادق زیباکلام، دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران، تیرماه 1379.