کوهستان

گروه کوهنوردی آدینه(آخرین روز هفته وروز خوش)

جالب
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱
 


 
 
سلامتیه همه دخترا
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱
 
اولین روز بعد از عروسی زن و شوهـر توافـق کردن که در را به روی هیچکــس باز نکنن...!
ابتدا پــــدر و مــادر پســـر آمـدن...
زن و شـوهر نگاهی به همدیگــر انداختن ...
اما چون از قبـل توافـــق کرده بودن هیچکـــــدام در را باز نکــردن...ساعتـی بعـــد پــدر و مـادر دختــر آمــدن...زن و شـوهر نگاهی به همدیگـر انداختن و اشـک در چشمـان زن جمع شد...و در این حال گفت نمیتـــونم ببینم که پــدر و مـادرم پشت در باشند و در را روشـون بـاز نــکنم...شوهـر چیزی نگفت و در را برویشـان گشود...اما این موضـوع را پیـش خـودش نگـه داشت...سـالها گـذشت و خـداوند به آنها چهار پسـر داد...پنجمیـن فرزنـدشان دختـر بود...برای تولـد این فرزنـد پــدر بسیار شـادی کرد و چنـد گوسفند را سر بریـد و میهمانی مفصلی داد...
مــردم متعجبـانه از او پرسیدنــد علـت اینهمه شادی و میهمانی دادن چیست...؟!
مـرد بسادگی جواب داد: چون این همـون کسیـه که در را برویـم باز میکنه...!

 
 
پیشاپیش شب یلدا تون مبارک
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۱
 
پیشاپیش شب یلدا تون مبارک
لینک زیر رو کلیک کنین و لذت ببرین

همیشه خوش باشین
http://www.persiancards.com/clip-viewyalda.htm

 
 
دستانی که کمک می کنند، مقدس تر از لبانی هستند که دعا می کنند….
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱
 


 
 
رضا اسکستانی شاخ نداشت
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱
 

سال پیش "رضا اسکستانی" سر از جنازه یخ زده ی "میرزا کوچک خان جنگلی" جدا کرد. رضا اسکستانی شاخ نداشت. رضا اسکستانی شبیه همه ما بود. رضا اسکستانی این آقا بود:

 
 
 
 
رضا اسکستانی سر میرزا را برد و تحویل داد به قزاق های سردار سپه در رشت. قزاق ها هم سر را گذاشتند روی میز. موهای میرزا را از پشت گرفتند و با سر بریده ی میرزا کوچک عکس یادگاری گرفتند:
 
 
 
نمی دانم قضیه آن صندلی روی میز چیست . شاید می خواسته اند ابعاد و اجزای عکس واضح تر بشود. یا اینکه قرار بوده یکی از قزاق ها برود روی میز بنشیند و پایش را بگذارد روی سر میرزا کوچک خان. بعد از عکس یادگاری هم سر میرزا را مدت ها در سربازخانه ی رشت گذاشتند برای نمایش. تا مردم بیایند و ببینند و عبرت بگیرند. بعد هم سر را بردند تهران و تحویل دادند به رضاخان:
 
 
این اتفاق ۹۰ سال پیش افتاد. یعنی فقط سه نسل قبل تر از ما. رضا اسکستانی پدرِ پدربزرگ های یکی از ما بوده. نمی دانم نوه نتیجه های آقا رضای اسکستانی الان چکاره اند و چه می کنند، اما می دانم که اگر میرزا کوچک خان در زمان ما زندگی میکرد، قطعا یک رضا اسکستانی ای پیدا میشد که برود و سر میرزا را ببرد.فقط فرقش این بود که رضای زمان ما احتمالاً سبیل به این کت و کلفتی نداشت!
قطعا قزاق هایی پیدا می شدند که با سر میرزا عکس یادگاری بگیرند. فقط فرقش این بود که دوربینشان دیجیتال بود!
قطعا مردمی پیدا می شدند که بروند تماشای سر بریده میرزا. فقط فرقش این بود که موبایل هایشان را در می آوردند و از این صحنه ناب عکس و فیلم می گرفتند. تا شب بگذارند روی فیس بوک تا رفقا لایکش کنند! باور کنید! شک نکنید!

 
 
91/9/24
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱
 


 
 
جالب
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۱
 


 
 
جالب
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱
 


 
 
ای کاش این شعرارزشمند فردوسی ازکتابهای درسی ماحذف نشده بود
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱
 


 
 
91/9/17
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱
 


 
 
لحظه بیداری «انسانیت» در برزخ توحش
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱
 
آلوارو مونرو ماتادور معروف اسپانیایى افتاد و گریه کرد… چون فهمید که حیوان نمى خواهد با او بجنگد…
به نگاه معصوم این حیوان نگاه کنید. او فهمید این حیوان با چشمان اشکبارش «صلح» را جستجو می کند.
گاهی شعور یک حیوان بیشتر از بعضی انسانهاست. ای کاش تمام کسانی که به جنگ دامن میزنند، به اندازه این گاو شعور داشتند.

 
 
نماهنگ کوهستان
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱
 


 
 
لبخند
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱
 
 
 
لبخند جذابتان می کند
همه ما به سمت افرادیکه لبخند می زنند کشیده می شویم.. لبخند یک کشش و جذبه فوری ایجاد می کند. دوست داریم نسبت به آنها شناخت پیدا کنیم

. لبخند حال و هوایتان را تغییر می دهد
دفعه بعدی که احساس بی حوصلگی و ناراحتی کردید، لبخند بزنید. لبخند به بدن حقه می زند
 
. لبخند مسری است
لبخند زدن برایتان شادی می آورد. با لبخند زدن فضای محیط را هم شادتر می کنید و اطرافیان را مانند آهن ربا به سمت خود می کشید

. لبخند زدن استرس را از بین می برد
وقتی استرس دارید، لبخند بزنید. با اینکار استرستان کمتر می شود و می توانید برای بهبود اوضاع وارد عمل شوید

. لبخند زدن سیستم ایمنی بدن را تقویت می کند
به این دلیل عملکرد ایمنی بدن تقویت می شود که شما احساس آرامش بیشتری دارید. با لبخند زدن از ابتلا به آنفولانزا و سرماخوردگی جلوگیری کنید
 
. لبخند زدن فشارخونتان را پایین می آورد
وقتی لبخند می زنید، فشارخونتان به طرز قابل توجهی پایین می آید. لبخند بزنید و خودتان امتحان کنید
 
. لبخند زدن اندورفین، سروتونین و مسکن های طبیعی بدن را آزاد می کند
تحقیقات نشان داده است که لبخند زدن با تولید این سه ماده در بدن باعث بهبود روحیه می شود. می توان گفت لبخند زدن یک داروی مسکن طبیعی است
 
. لبخند زدن چهره تان را جوانتر نشان می دهد
عضلاتی که برای لبخند زدن استفاده می شوند صورت را بالا می کشند. پس نیازی به کشیدن پوست صورتتان ندارید، سعی کنید همیشه لبخند بزنید

. لبخند زدن باعث می شود موفق به نظر برسید
به نظر می رسد که افرادیکه لبخند می زنند اعتماد به نفس بالاتری دارند و در کارشان بیشتر پیشرفت می کنند

. لبخند زدن کمک می کند مثبت اندیش باشید
لبخند بزنید. حالا سعی کنید بدون از بین رفتن آن لبخند به یک مسئله منفی فکر کنید. خیلی سخت است. وقتی لبخند می زنیم بدن ما به بقیه بدن پیغام می فرستد که "زندگی خوب پیش می رود". پس با لبخند زدن از افسردگی، استرس و نگرانی دور بمانید.
 
پس....همیشه لبخند بزنید
 
!قبوله....همیشه لبخند میزنید
 
نمی زنی
 
از این یاد بگیر
 

 
 
صدای بلند عرعر
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱
 

در پی مطرح شدن شکایتی از یک الاغ در منطقه «یورکشایر» انگلیس به دلیل صدای بلند عرعر آن، گروهی از ساکنان این منطقه در حمایت از این حیوان صفحه‌ای در فیسبوک برای نجات آن درست کردند.

به گزارش سرویس «محیط‌ زیست» خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، به گفته اعضای یک‌هزار و صد نفره این صفحه، صدای این الاغ به حدی بلند است که تا فاصله زیادی شنیده می‌شود اما به حدی نیست که موجبات آزار ساکنان اطراف را فراهم کند.

یکی از اعضای این گروه هوادار حیوانات گفت: صبح‌ها ساعت ۴ صبح با صدای این حیوان از خواب بلند می‌شوم. واقعا صدای عرعر این حیوان خنده آور است.

به گزارش ایسنا به نقل از روزنامه دیلی‌میل، به دنبال مطرح شدن این شکایت در دپارتمان سلامت محیط زیست این منطقه، گروهی مامور شدند تا بررسی کنند آیا صدای این حیوان آزار دهنده است و آیا مجازات مرگ در انتظار آن است یا خیر


 
 
شاید تلنگری برای همه ما باشد که از انسانیت دور گشته ایم
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱
 

نامساوی

پرونده اش را زیر بغلش گذاشتند و بیرونش کردند
ناظم با رنگ قرمز و چهره برافروخته فریاد کشید :
بهت گفته باشم ، تو هیچی نمی شی ، هیچی
مجتبی نگاهی به همکلاسی هایش انداخت ،
 آب دهانش را قورت داد
خواست چیزی بگوید اما ، سرش را پایین انداخت و رفت
 
برگه مجتبی ،  دست به دست بین معلم ها می گشت
اشک و خنده دبیران در هم آمیخته بود
امتحان ریاضی ثلث اول :
سئوال : یک مثال برای مجموعه تهی نام ببرید
جواب : مجموعه آدم های خوشبخت فامیل ما
سئوال : عضو خنثی در جمع کدام است ؟
جواب : حاج محمود آقا ، شوهر خاله ریحانه
که بود و نبودش در جمع خانواده هیج تاثیری ندارد
و گره ای از کار هیچ کس باز نمی کند
سئوال : خاصیت تعدی در رابطه ها چیست ؟
جواب : رابطه ای است که موجب پینه دست پدرم
بیماری لاعلاج مادرم و گرسنگی همیشگی ماست
 
معلم ریاضی اشکش را با گوشه برگه مجتبی پاک کرد و ادامه داد
سئوال : نامساوی را تعریف کنید
جواب : نامساوی یعنی ، یعنی ، رابطه ما با آنها ، از مابهتران
اصلا نامساوی که تعریف و تمجید ندارد ، الهی که نباشد
سئوال : خاصیت بخش پذیری چیست ؟
جواب : همان خاصیت پول داری است آقا
که اگر داشته باشی در بخش بیمارستان پذیرش می شوی
و گرنه مثل خاله سارا بعد از جواب کردن بیمارستان تو راه خانه فوت می کنی
سئوال : کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه چه خطی است ؟
جواب : خط فقر ، که تولد لیلا ، خواهرم را ، سریعا به مرگش متصل کرد
برگه در این نقطه کمی خیس بود و غیر خوانا ،
  که شاید اثر قطره اشک مجتبی بود
 
معلم ریاضی ،  ادامه نداد برگه را تا کرد ، بوسید و در جیبش گذاشت
مجتبی دم در حیاط مدرسه رسیده بود ،
برگشت با صدای لرزانش فریاد زد
آقا اجازه : گفتید هیچی نمی شیم ؟ هیچی ؟
بعد عقب عقب رفت ، در حیاط را بوسید
 و پشت در گم شد


 



 
 
باراک حسین اوباما
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱
 


 
 
91/9/10
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۱
 


 
 
راهنمای از بین بردن ویروس Shortcut
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۱
 

 

حتما شما هم تا به حال با ویروس Shortcut مواجه شده‌اید. این ویروس پوشه‌های رایانه‌ی شما را به یک فایل Shortcut تبدیل می‌کند و نیز می‌تواند فایل های اصلی را نیز مخفی کند.

برای از بین بردن اثر این ویروس با یک دستور ساده می‌توانید فایل‌های خود را به حالت عادی بازگردانید.

 

ابتدا برنامه CMD ویندوز را اجرا کرده و یا Run ویندوز را اجرا کرده و سپس دستور CMD را ورد کرده و Enter را بزنید.

بعد در پنجره باز شده دستور زیر را وارد کنید. فقط به جای کلمه drive نام درایوی که دچار ویروس شده را وارد کنید و بعد Enter را زده و صبر کنید تا عملیات انجام شود.

 

attrib -h -r -s /s /d driver:\*.*

 

اینک فایل‌های شما درست شده است!

این ویروس کش دو سه مگابایتی تو دو ثانیه هم ویروسشو میکشه هم فایل رو درست میکنه

http://s2.picofile.com/file/7130023545/Back_2_Normal_Mode_Shortcut_Remover.rar.html

منبع:http://learning.nldownload.com


 
 
شکلات
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ آذر ۱۳٩۱
 


یکی از دوستام تعریف می کرد : "با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه بچه ء 5-6 ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی میگرف طرف من هی میکشید طرف خودش. منم کرمم گرفت ایندفعه که بچه شکلاتو آورد یه گاز بزرگ زدم!بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادن.خیلی احساس شعف میکردم که همچین شیطنتی کردم .یکم که گذشت دیدم تو شکمم داره یه اتفاقایی میوفته.رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من برم دستشویی. خلاصه حل شد.یه ربع نگذشه بود باز همون اتفاق افتاد.دوباره رفتم...سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نیگا میکردن.اینبار خیلی خودمو نگه داشم دیدم نه انگار نمیشه رفتم راننده گفت برو بشین ببینیم توام مارو مسخره کردی...رفتم نشستم سر جام از مامان بچه پرسیدم ببخشید این شکلاته چی بود؟گفت این بچه دچار یبوسته، ما روی شکلاتا مسهل میمالیم میدیم بچه میخوره!!!خلاصه خیلی تو مخمصه گیر کرده بودم.خیلی به ذهنم فشار آوردم بالاخره به خانومه گفتم ببخشید بازم ازین شکلاتا دارین؟گف بله و یکی داد..رفتم پیش راننده گفتم باید اینو بخورین. الا و بلا که امکان نداره دستمو رد کنین.خلاصه یه گاز خوردو من خوشحال اومدم سر جام . ده دقیقه طول نکشید راننده ماشینو نگه داشت!!!منم پیاده شدم و خوشحال از نبوغی که به خرج دادم! یه ربع بعد باز ماشینو نگه داشت...! بعد منو صدا کرد جلو گفت این چی بود دادی به خورد من؟ گفتم آقا دستم به دامنت منم همین مشکلو داشتم! کار همین شکلاته بود!شما درکم نمیکردین! خلاصه راننده هر یه ربع نگه میداشت منو صدا میکرد میگفت هی جوون! بیا بریم!


 
 
بز
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ آذر ۱۳٩۱
 

روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند. روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند،تا این که به مرشد خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:"اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!". مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد....    سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد. روزی از روزها مرید ومرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس جدید داده  و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود:   سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم. مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود....


 
 
تکنیک چینی "جین جی دو"
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ آذر ۱۳٩۱
 
اگر نتوانید با چشمان بسته بیش از ۱۰ ثانیه روی یک پا بایستید، اندام های داخلی شما باهم هماهنگی ندارند و بدن شما به سمت پیری است.
انجام روزانه این تمرین، روزی یک دقیقه، توصیه شده است. گفته شده که ایمنی بدن بالا می رود، فشار و قند خون تنظیم می شود، بیماریهای شانه ها و ستون فقرات کاهش می یابد و از تحلیل قوای فکری جلوگیری می شود.

لابد تصور می کنید کار ساده ای است!
در این صورت بهتر است یک بار امتحان کنید.


 
 
دلتنگم
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ آذر ۱۳٩۱
 

 

پیرمرد همسایه آلزایمر دارد ...
دیروز زیادی شلوغش کرده بودند
او فقط فراموش کرده بود
از خواب بیدار شود ...!

زنده یاد حسین پناهی
 
دلتنگم،
مثل مادر بی سوادی
که دلش هوای بچه اش را کرده
ولی  بلد نیست شماره اش را بگیره.
  
گنجشک می خندید به اینکه چرا هر روز
بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم...
من می گریستم به اینکه حتی او هم
محبت مرا از سادگی ام می پندارد...
  
همسایه ام از گرسنگی مرد،بستگانش در عزایش گوسفند ها سر بریدند
 
 
دست های کوچکش
به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد
التماس می کند : آقا... آقا " دعا " می خری؟
و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند
و برای فرج آقا " دعا " می کند....
 
 
   کودکی با پای برهنه بر روی برفها  
 
 ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی
 
 نگاه می کرد زنی... در حال عبور او
 
 را دید، او را به داخل فروشگاه برد و 
 
 برایش لباس و کفش خرید و گفت:
 
 مواظب خودت باش کودک پرسید:
 
  ببخشید خانم شما خدا هستید؟
 زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط
 
 یکی از بنده های خدا هستم.
 کودک گفت:
 
می دانستم با او نسبتی داری!!!
 
 
  انسان های بزرگ دو دل دارند
 دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که
 می خندد و   آشکار است ...
 < پروفسور محمود حسابی >
!
قند خون مادر بالاست
دلش اما همیشه  شور  می زند برای ما

اشک‌های مادر , ...
مروارید شده است در صدف چشمانش
دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مروارید!
حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد
دستانش را نوازش می کنم
داستانی دارد دستانش
 
 

 
پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود
در یخچال را باز می کند

عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند
دست می برد بطری آب را بر می دارد
... کمی آب در لیوان می ریزد
 
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "

پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...

 
 
هنر آرایش
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ آذر ۱۳٩۱
 


 
 
91/9/3
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ۱۳٩۱
 


 
 
عشق ، حسی فراتراز درک انسان ...
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ۱۳٩۱
 
 
حکایت فوق العاده زیبا و حیرت آور بین یک انسان و یکی از
خشن ترین و مخوف ترین جانداران کره زمین رقم خورده

نشستن در یک قایق 3.8 متری و تماشای یک کوسه سفید بزرگ

 4 متری که بهت نزدیک میشه واقعاً هیجان آوره!


"آرنولد پوینتر" ماهیگیر حرفه ای از جنوب استرالیا ، یک کوسه سفید بزرگ رو که در تور ماهیگیریش
گیر کرده بود از مرگ حتمی نجات داد. حالا اون یه مشکلی داره :
میگه که : " 2 ساله که اون من رو تنها نمیذاره. هرجا میرم دنبالم میاد و حضورش تمام ماهیها
رو می ترسونه. نمی دونم چیکار باید بکنم."
خیلی سخته که از دست یک کوسه 17 فوتی خلاص بشی وقتی که کوسه های سفید
تحت حمایت کنسرواسیون حیوانات وحشی قرار دارن ، اما یک علاقه دوطرفه بین
"آرنولد" و "سیندی" ایجاد شده. آرنولد میگه : "هروقت قایق رو نگه میدارم اون میاد به طرفم
، اون به پشتش می چرخه و میذاره شکم و گردنش رو نوازش کنم، خرخر میکنه، چشماش
و می گردونه و باله هاش رو بالا و پایین میکنه و با خوشحالی به آب ضربه میزنه..."


 
 
کمک تاریخی بانک ملی ایران به نیروی هوایی امریکا
نویسنده : غلامرضاخواجه ای - ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱
 
در سال ۱۹۷۴ میلادی ایران با اطمینان از توان بالای هواپیمای اف ـ ۱۴ , تعداد ۸۰ فروند از این نوع هواپیما به همراه ۷۱۴ فروند موشک هوا به هوای Aim - 54 به آمریکا سفارش داد . این قرارداد به ارزش ۲ میلیارد دلار شامل سایر سلاح ها و قطعات یدکی برای مدت ۱۰ سال خدمت فعال و تجهیزات زمینی به همراه کارگاههای تعمیراتی وآموزش پرسنل زمینی و کادر پروازی تحت نام « پروژه پادشاه ایرانی » به امضاء رسید . این قرارداد بزرگترین قراردادی بود که تا آن زمان بشکل انفرادی با یک شرکت آمریکائی منعقد میشد .نکته جالب اینجاست که تنها چند ماه پس از امضاء قرارداد , کنگره آمریکا بودجه تکمیل این طرح را حذف و با اینکار شرکت گرومان را عملأ در آستانه ورشکسنگی قرارداد. در این زمان بانک ملی ایران وامی به مبلغ ۲۵۰ میلیون دلار در اختیار کمپانی گرومان قرار داد تا تکمیل پروژه تامکت و تحویل آن به ایران میسر گردد. در حقیقت بعد از اعطاء این وام بود که سایر سرمایه گذاران آمریکائی علاقمند به سرمایه گذاری در این پروژه گشتند و عملأ شرکت گرومان و پروژه تامکت از خطر نابودی نجات یافتند . امروزه این موضوع یک شوخی تاریخی تلقی میگردد اما واقعیت اینست که بدون کمک مالی ایران , نیروی دریائی آمریکا هیچگاه قادر به در اختیار گرفتن این پرنده افسانه ای نمیگردید .
 
 
تصویر مراسم تحویل هواپیمای F-14 به ایران